تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
عشقی که میماند
سلام به همه کسانی که مطالب وبلاگ منو میخونن

مدتی بود که وبلاگمو اپدیت نکرده بودم

الانم اومدم یه چیزی رو به همتون بگم

من و سوگند به جبر روزگار از هم جدا شدیم

نمیدونم چطوری واستون تعریف کنم که چی شد گه این اتفاق افتاد ولی بدونین که دنیا خیلی نامرده

خیلی نامرده

من این وبلاگ رو تا عمر دارم به یاد عشق همیشگی خودم سوگند اپدیت میکنم

 

دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 21:50 |

می نویسم برای تو...

 

مي نويسم از اعماق قلبم ،که هر آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند.
مي نويسم براي تو ، توئي که شوق ديدارت را حتي به قيمت تمام زندگي خواهم خريد. و تو خود مي داني که چه سخت است براي من حتي يک لحظه بي يا تو.
نمي دانم چرا هر گاه تو را مي بينم دل کندن از تو برايم سخت تر مي شود. و اين بدان حد گشته است که بعد از خدا حافظي از تو احساس کردم که فلج شده ام و نميتوانم قدمي به اختيار بردارم.و چه سنگدل بود راننده اي که من را هر لحظه از تو دورتر و دورتر مي کرد و به جايي برد کيلومتر ها دورتر .

بردم به غربت ، به شهر برفي              شهري که با من ، نداره حرفي
آهاي پرنده آوازم بده                        بال و پرم باش، پروازم بده
من رو برگردون به سمت خورشيد         مي خوام نميرم تو فصل تبعيد

و اکنون روزها را مي شمارم تا مگر برسد وعده ديدار.و باز هم کبوتر دلم را پرواز دهم در آسمان نگاهت ، و چشمانم را به خاک قدومت سرمه کنم.
آه اي نازنينم اي که نفسهايم براي توست.اي کسي که من را در رود صفا و آبراه وفا سيراب کردي.با آنکه فريادم به آنجا نمي رسد، باز هم از اعماق وجودم فرياد مي زنم:


دوستت دارم.
              دوستت دارم.

                            دوستت دارم.

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 23:35 |

روزاشنائی
در صبح آشنایی شیرین مان، ترا

گفتم که : مرد عشق نئی! ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود ؟

 

می خواستی ، بخاطر سوگندهای خویش

در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی،

می خواستی ، به پاس صفای سرشک من،

اینگونه دل شکسته ، بخاکم نیفکنی،

 

پنداشتی که ، کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو ،خاموش میشود؟

پنداشتی که یاد تو  ، این یاد دلنواز

در تنگنای سینه ، فراموش میشود ؟

 

تو ، رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق ترا ، تاج سرکنم .

 

روزی که پیک مرگ ، مرا میبرد به گور

من ، شبچراغ عشق تو را نیز می برم .

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم !

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 0:7 |

بگو دوستم داری

با من چيزي بگو

کلامي آنقدر کوتاه که همسايه نشنود

با من چيزي بگو

ساده ترين حرف انساني

روانترين آوازي که يک حنجره به ياد آورد

با من بگو

بگو که دوستم داري

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 17:50 |

خداحافظ عشق
منم سيلي خور عشقم
سيلي خور تمام لحظه هاي زمان
كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است
و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد
ستاره چشمك مي زند تا شبي، كسي در اين وانفساي زندگي اميد وارانه زندگي كند
كسي كه منتظر است
مي خواهي صادقانه بگويم
تمام شد
شكست .... نه ....نه... سكوتم نه
دلم
و له شد ... احساسم
تمام شد
تكراري شد
عشق .... انتظار .... سكوت
نه نفسم تمام نشده
اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود
كوله بارم پر شد از نبودنت
سفر ....! چه زيباست
و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من
به سردي دستان انتظار
ديگر خدا نگاهم نمي كند
هر چه صدا مي زنم
به در خانه اش مي كوبم
جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند
در مقابل ما حرفي براي گفتن ندارد
برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن... آبروي خدا را
هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس.
حرفي نزن
من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش .... اما تو نديدي
نه.... خيال نكن بينا هستي
اَه....طعم گس عشق
نه براي من طعمي ندارد
فقط بوي مرگ مي دهد ..... بوي مردن در چنگال بي رحمش
خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و نقطه گذاشتم پايان بودنم
وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم
حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم
اما مي دانم خيالم باطل است
تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم
بودم .... بودم....
اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و فقط براي تو يك سايه بودم
ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود
من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را
ببخش
اما دلم را نمي دانم ... شايد بخشيد
و همه دلهايي كه براي من به وسعت آسمان پاك بودند و پر از عشق
و هميشه هر وقت هر زماني دلم مي گرفت و هق هق امانم را مي بريد
حتي سراغشانم آرامم مي كرد
مي خواهم مرا به خاطر بسپاريد نه به خاطره ها
و بخشش مرا براي بي صداي مردنم پذيرا باشيد
و تو.
سعي كن مرا به خاطره ها بسپاري مثل هميشه
خداحافظ عشق

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 19:15 |

امروز

امروز دريافتم كه براي فهميدن عشق به اندازه ي كافي بزرگ شده بودم، اما براي شكست هنوز كودك بودم.
 نمي دانم شايد فردا براي دريافتن شكست هم بزرگ شده باشم.
 
 من شكست خوردم چون عشق را با ماشين حساب تو نسنجيدم، شكست خوردم چون مثل تو عشق برايم ابزار نبود. شكست را نفهميدم چون عاشقي برايم بازي نبود. من دنبال حريف نبودم مثل تو. من دنبال همراه بودم نه مثل تو، عشق برايم  همراهي بود در كنارم ،نه حريفي در برابرم.
 
 نيامده بودم بجنگم. نيامده بودم اثبات كنم كه از تو قويترم.  اين همه سال و ماه نيامده بودم كه راه آمده را تنها باز گردم.
 آمده بودم با آسمان، ستارگان، ماه و خورشيد تولد عشق را جشن بگيريم.  مي خواستم صداي آواز پرنده ها در سمفوني صداي خنده تو سرود جشن عشق باشد.
 اگر گرمايي جز داغ عشق مي خواستم، آتش بود.
اگر سمفوني خنده تو را نمي خواستم، همه سمفوني هاي دنيا بود.
 اگر عكس تو را مي خواستم، همه ي تابلو هاي بي نظير دنيا بود.
 حد اعلاي آني را مي خواستم كه برايش آمده بوديم، من عشق را مي خواستم.
 از من خسته شده بودم كه به دنبال تو آمدم تا كه من ما شويم.
عشق شكست:
زيرا تو هنوز در پي اثبات مني ات به خود و ديگران ،حتي من بودي.
 عشق را شناختم تا من را به ما تبديل كند تا من براي تو،تو براي من گران قدر شود.
اگر از خودم گريختم آغوش تو باشد براي گرفتن من از من و آغوش من باري گرفتن تو از تو.
 مي خواستم اگر قرار است گريه كنم براي تو باشد نه من، براي ما.
 مي خواستم زهر زندگي را دستان تو در گلويم بريزد نه دستان من.
 مي خواستم ما با هم بخنديم و پاي كوبي كنيم.
 مثل تو از اعتراف به عشق نترسيدم.
من با ما هيچ وقت دروغ نگفتم.
ما برايم مثل نمازت و خدايت،مثل نمازم و خدايم مقدس بود.
من باختم چون تو خواستي.
 تلخ ترين  جرعه ي دنيا را نوشيدم چون تو خواستي.
به همان دلت كه دنيا را بر سرم خراب كرد بوسه زدم.
صداي فرو ريختن آخرين اشك هايت كه هيچ وقت نفهميدم چرا فرو ريختند، بزرگ ترين جراحت زندگي ام را بر دلم نهاد.
 ايستادم صداي گام هايت كه مي رفت را به خاطر سپردم مثل صداي نفس هاي لحظه هاي احتضار.
سايه ات را بلعيدم تا هميشه سير از سايه ي هر كسي باشم.
من را كشته بودم كه ما را زاده باشم. تو ما را با خود بردي .
تكه اي سرد شبيه انسان، با چشماني كه از اشك مي سوخت، دستاني كه مي لرزيد، پاهايي كه فرو افتاد و قلبي كه متلاشي شد،در تلخ ترين باران،سردترين شب ،سياه ترين سياهي دنيا رها كردي و تنها گذاشتي و رفتي.
 
رفتي چون تو هنوز آنقدر بزرگ نشدي كه معني عشق را بفهمي.

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:56 |

اینجا
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
  دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است
ا کسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست
  من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است
 دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
 من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
  با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
  دريا که از اهالي اين روزگارنيست
 امشب ولي هواي جنون موج ميزند
 دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
  اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
 دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 17:23 |

پیمان زندگی

مرد: به نام نامی یزدان
تورا من برگزیدم از میان این همه خوبان
میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو
برای زیستن با تو
وفادار تو خواهم بود در هر لحظه در هر جا
پذیرا می شوی آیا؟
تو با من اینچنین هستی که من با تو؟

زن: به نام نامی یزدان
پذیرا می شوم مهر تورا از جان
هم اکنون باز می گویم میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود، در هر لحظه، در هر جا، برای زیستن با تو
تو هم با من چنان با مهر پیمان کن که من با تو

مرد و زن با هم: تو چون هم آشیان خواهی شدن با من
تمام عمر خواهم بود یک جان در دو تن با تو
بهشت عشق سازم خانه را
سرشار از لبخند و مهر و نور و عطر و یاسمن با تو

گواهان همه با هم: همایون باد این پیمان
همایون باد این پیوند
همایون باد این پیوند ورجاوند
گرامی باد این سوگند
شکوفا باد بر لب هایتان همواره این لبخند
همایون باد

فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 21:32 |

همسر

 

تو مثل يك كبوتري .

 وقتي مي ري,مي كنم جون تا كه بر گردي پيشم .

مثل گنجشكاي نازي  كه رو درختاي حيات جيك جيك ميكنن.

مثل آب رود خونه, صافي وپاك, عاشق وساده وخوب.

مثل گلبرگاي ياس ,خوشبو وخوب.

مثل سرو ناز,افتاده ونجيب .

مثل دست فرشته ها ,مهربوني ولطيف.

مثل روح عاشقا,بزرگ وبي انتها.

مثل بيد مجنون مي موني,سبز وصبور.

مثل يه  كتاب خوب ,پر حرفي  پر عشق.

توي دشت بي انتها,   مثل سايه بوني رو سر مسافرا .

تو مثل دست نوازش ,نرمي و لطيف .

تو مثل شقايقا, پر از عشقي وسرخ.

تو مثل نسيم صبح,پاكي وتميز .

تو مثل قصه من ,پراز حكايتي.

پر از عشقم وقتي صدام ميكني.

پر از ترانه ميشم ,وقتي نگاهم ميكني.

نمي دوني كه چطور ,توي آ هنگ صدات منو آبم ميكني

وقتي با يه دنيا عشق  اسمم و بر لب مي آري..

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 20:21 |

لیوان شیر
پسرک با وجود اینکه فقیر بود اما از راه دستفروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای تحصیلات خود پول جمع کند . آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود . به شدت گرسنه بود و نمی دانست با اندک پولی که در اختیار دارد چگونه خود را سیر کند. اما فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود . به همین خاطر زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز کند و در ازای پول کمی که دارد اندکی نان به او بدهد . اما تا صاحب مغازه در را باز کرد ، پسرک دست پاچه شد و از مغازه دار که زن جوانی بود تقاضای یک لیوان آب کرد . مغازه دار که فهمید پسرک گرسنه است ، یک لیوان شیر برای او آورد . پسرک شیر را تا ته سر کشید و با احتیاط از زن پرسید که قیمت آن چقدر می شود . مغازه دار پاسخ داد : " خداوند به ما دستور داده که هرگز برای محبتی که می کنیم پول در خواست نکنیم !"
پسرک تشکر کرد و رفت . سالها بعد آن پسر جوان ادامه تحصیل داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت.
آن مغازه دار سالها بعد دچار بیماری قلبی شد و چون پزشکان شهرش از درمان او عاجز شدند راهی پایتخت شد . به دلیل وخامت بیماری پزشک بیمارستان از پرفسور هوارد کلی درخواست کمک نمود . هوارد کلی به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت . با هزینه خود او را بستری نمود و شخصاً چندین عمل جراحی گران قیمت را بر روی قلب زن مغازه دار انجام داد . سر انجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمی نجات یافت . روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید ، پاکت صورت حساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند . او بی اختیار به گریه افتاد چرا که می دانست باید تا آخر عمر هزینه این بیمارستان را پرداخت کند . اما وقتی پاکت را باز کرد با کمال حیرت متوجه شد که در آن نوشته شده است:
"کل هزینه عمل جراحی مساوی یک لیوان شیر است! "

امضا : دکتر هوارد کلی

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 18:36 |