![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند...... عشقی که میماند
سلام به همه کسانی که مطالب وبلاگ منو میخونن
مدتی بود که وبلاگمو اپدیت نکرده بودم الانم اومدم یه چیزی رو به همتون بگم من و سوگند به جبر روزگار از هم جدا شدیم نمیدونم چطوری واستون تعریف کنم که چی شد گه این اتفاق افتاد ولی بدونین که دنیا خیلی نامرده خیلی نامرده من این وبلاگ رو تا عمر دارم به یاد عشق همیشگی خودم سوگند اپدیت میکنم
دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 21:50
می نویسم برای تو...
مي نويسم از اعماق قلبم ،که هر آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند. بردم به غربت ، به شهر برفي شهري که با من ، نداره حرفي و اکنون روزها را مي شمارم تا مگر برسد وعده ديدار.و باز هم کبوتر دلم را پرواز دهم در آسمان نگاهت ، و چشمانم را به خاک قدومت سرمه کنم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 23:35
روزاشنائی
در صبح آشنایی شیرین مان، ترا
گفتم که : مرد عشق نئی! ، باورت نبود در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود ؟
می خواستی ، بخاطر سوگندهای خویش در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی، می خواستی ، به پاس صفای سرشک من، اینگونه دل شکسته ، بخاکم نیفکنی،
پنداشتی که ، کوره سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو ،خاموش میشود؟ پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز در تنگنای سینه ، فراموش میشود ؟
تو ، رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی من مانده ام که عشق ترا ، تاج سرکنم .
روزی که پیک مرگ ، مرا میبرد به گور من ، شبچراغ عشق تو را نیز می برم . عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تست خورشید جاودانی دنیای دیگرم !
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 0:7
بگو دوستم داری
با من چيزي بگو کلامي آنقدر کوتاه که همسايه نشنود با من چيزي بگو ساده ترين حرف انساني روانترين آوازي که يک حنجره به ياد آورد با من بگو بگو که دوستم داري |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 17:50
خداحافظ عشق
منم سيلي خور عشقم
سيلي خور تمام لحظه هاي زمان كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد ستاره چشمك مي زند تا شبي، كسي در اين وانفساي زندگي اميد وارانه زندگي كند كسي كه منتظر است مي خواهي صادقانه بگويم تمام شد شكست .... نه ....نه... سكوتم نه دلم و له شد ... احساسم تمام شد تكراري شد عشق .... انتظار .... سكوت نه نفسم تمام نشده اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود كوله بارم پر شد از نبودنت سفر ....! چه زيباست و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من به سردي دستان انتظار ديگر خدا نگاهم نمي كند هر چه صدا مي زنم به در خانه اش مي كوبم جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند در مقابل ما حرفي براي گفتن ندارد برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن... آبروي خدا را هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس. حرفي نزن من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش .... اما تو نديدي نه.... خيال نكن بينا هستي اَه....طعم گس عشق نه براي من طعمي ندارد فقط بوي مرگ مي دهد ..... بوي مردن در چنگال بي رحمش خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و نقطه گذاشتم پايان بودنم وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم اما مي دانم خيالم باطل است تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم بودم .... بودم.... اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و فقط براي تو يك سايه بودم ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را ببخش اما دلم را نمي دانم ... شايد بخشيد و همه دلهايي كه براي من به وسعت آسمان پاك بودند و پر از عشق و هميشه هر وقت هر زماني دلم مي گرفت و هق هق امانم را مي بريد حتي سراغشانم آرامم مي كرد مي خواهم مرا به خاطر بسپاريد نه به خاطره ها و بخشش مرا براي بي صداي مردنم پذيرا باشيد و تو. سعي كن مرا به خاطره ها بسپاري مثل هميشه خداحافظ عشق |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 19:15
امروز
امروز دريافتم كه براي فهميدن عشق به اندازه ي كافي بزرگ شده بودم، اما براي شكست هنوز كودك بودم. |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:56
اینجا
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است ا کسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت دريا که از اهالي اين روزگارنيست امشب ولي هواي جنون موج ميزند دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 17:23
پیمان زندگی
مرد: به نام نامی یزدان
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 21:32
همسر
تو مثل يك كبوتري . وقتي مي ري,مي كنم جون تا كه بر گردي پيشم . مثل گنجشكاي نازي كه رو درختاي حيات جيك جيك ميكنن. مثل آب رود خونه, صافي وپاك, عاشق وساده وخوب. مثل گلبرگاي ياس ,خوشبو وخوب. مثل سرو ناز,افتاده ونجيب . مثل دست فرشته ها ,مهربوني ولطيف. مثل روح عاشقا,بزرگ وبي انتها. مثل بيد مجنون مي موني,سبز وصبور. مثل يه كتاب خوب ,پر حرفي پر عشق. توي دشت بي انتها, مثل سايه بوني رو سر مسافرا . تو مثل دست نوازش ,نرمي و لطيف . تو مثل شقايقا, پر از عشقي وسرخ. تو مثل نسيم صبح,پاكي وتميز . تو مثل قصه من ,پراز حكايتي. پر از عشقم وقتي صدام ميكني. پر از ترانه ميشم ,وقتي نگاهم ميكني. نمي دوني كه چطور ,توي آ هنگ صدات منو آبم ميكني وقتي با يه دنيا عشق اسمم و بر لب مي آري.. |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 20:21
لیوان شیر
پسرک با وجود اینکه فقیر بود اما از راه دستفروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای تحصیلات خود پول جمع کند . آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود . به شدت گرسنه بود و نمی دانست با اندک پولی که در اختیار دارد چگونه خود را سیر کند. اما فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود . به همین خاطر زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز کند و در ازای پول کمی که دارد اندکی نان به او بدهد . اما تا صاحب مغازه در را باز کرد ، پسرک دست پاچه شد و از مغازه دار که زن جوانی بود تقاضای یک لیوان آب کرد . مغازه دار که فهمید پسرک گرسنه است ، یک لیوان شیر برای او آورد . پسرک شیر را تا ته سر کشید و با احتیاط از زن پرسید که قیمت آن چقدر می شود . مغازه دار پاسخ داد : " خداوند به ما دستور داده که هرگز برای محبتی که می کنیم پول در خواست نکنیم !"
پسرک تشکر کرد و رفت . سالها بعد آن پسر جوان ادامه تحصیل داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت. آن مغازه دار سالها بعد دچار بیماری قلبی شد و چون پزشکان شهرش از درمان او عاجز شدند راهی پایتخت شد . به دلیل وخامت بیماری پزشک بیمارستان از پرفسور هوارد کلی درخواست کمک نمود . هوارد کلی به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت . با هزینه خود او را بستری نمود و شخصاً چندین عمل جراحی گران قیمت را بر روی قلب زن مغازه دار انجام داد . سر انجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمی نجات یافت . روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید ، پاکت صورت حساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند . او بی اختیار به گریه افتاد چرا که می دانست باید تا آخر عمر هزینه این بیمارستان را پرداخت کند . اما وقتی پاکت را باز کرد با کمال حیرت متوجه شد که در آن نوشته شده است: "کل هزینه عمل جراحی مساوی یک لیوان شیر است! " امضا : دکتر هوارد کلی |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 18:36
|