![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند...... من اگه هنوز می خوونم واسه خاطر دل توست |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 21:30
يا لطيف چشمهايت راست می گويند |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 21:20
من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم مثلا بنویسم : شب سرشار از ستاره است و ستاره ها - آبی - دورها مرتعشند باد شب می چرخد در آسمان و آواز می خواند من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم
من او را دوست داشتم و گهگاهی او نیز مرا دوست می داشت در شبهایی اینچنین - او را میان بازوهایم نگاه می داشتم من او را - این همه وقت - به زیر آسمان لایتناهی می بوسیدم
او مرا دوست داشت . گهگاهی من او را دوست می داشتم ... به چه سبب نتوانستم او را بسیار دوست بدارم ؟ با وجود این چشمانش
من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم ... برای اندیشیدن به اینکه او را ندارم ... برای احساس کردن آنکه او را گم کرده ام ... برای گوش سپردن به شب های بیکران ... بیکران تر بدون او و شعر به جان می افتد آنچنانکه شبنم به چمنزار
چقدر مهم است که عشقم نتوانست او را نگاه دارد ... شب پر از ستاره است و او با من نیست ... و این تمامی است ... دورس کسی می سراید ... دورس ... جان من بدون او گم شده است از برای آوردن او به نزدیکی - دیدگانم در پی او جستجو می کنند قلبم از برای او جستجو می کند و او با من نیست
شبی اینچنین که سفید می کند همین درختان را ... ما ... مایی که بودیم ... ما هیچ دگر آنچنان نیستیم من بیش از این دگر او را دوست نخواهم داشت ... درست است اما تا چه حد او را دوست می داشتم صدایم باد را جستجو می کند از برای لمس گوش او
از آن کسی دیگر ... او از آن دیگری خواهد شد آنچنان که او سابقا به بوسه های من تعلق داشت صدای او - جسم روشنش - چشم های لا یتناهی اش
- من بیش از این دگر او را دوست نمیدارم - درست است ! اما گویی ادوستش می دارم عشق بسیار کوتاه و از خاطر زدایی بسیار طولانی است
بخاطر اینکه در شب هایی اینچنین او را در بازوهایم نگاه می داشتم ... روح من بدون او گم شده است اگر چه ممکن است این آخرین دردی باشد که او برایم ایجاد کرد و این شاید آخرین شعری باشد که برای او سرودم
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 20:12
دلبرا آیا این کلمات شیفته مجالی برای دیدار دیدگانت خواهند داشت ؟ ... یا گذر از میان لبانت . آمرزیدن من ! این چشمانت بود
در سایبان کدامین کس عصری - من آسائیدن و چرت منقطع کم پای را آموختم ؟ در آرامش آنان من ستارگان و ماه را در آغوش کشیدم یک کرجی خیالی از گلبرگها ساختم و جان خسته ام را در کف نهادم آشامیدن را به لب پر عطشم ارزانی داشتم خواسته چشمانم را فرو نشاندم
دلبرا آنگاه که از روی تصادف دیدار کردیم چونان نیرومندترین دیدارها بود
حزن من همچنان بروی جاده قدم می زد ... آشکار ... نقاب برکشیده ... با کام هایی سنگین ... تو حزن من بودی
افسردگی و گم گشتگی سکوت و پشیمانی در بر می گرفت یک شاعر از پا در آمده از کشمکش را
برای چکامه سرایی ... یارا شخصی توانمند تر در سرزمین من است کشته شده بدست پوچی و بطالت
... روح من ... به لرزش در آمد ... تو را که دید نابگه حس کردم گوئی دشنه ای قلبم را می کاود ... تطهیر کرد قلبم را ... بیانم را مرا به خاک به سجود در آورد ... با پیشانی خاک آلود و دستان - استغاثه کننده
در سایبان چشمان نوشین تو ... یارا اگر نابگه ملاقات کنیم اگر چشمانم آن دیدگان تو را بینند آنچنان روشن - سبزفام - غرق در ابهام و بارندگی اگر بروی جاده - با تصادفی دیگر دیدار کنیم و چیست تصادف ؟ جز سرنوشت ؟ پس به جاده بوسه خواهم زد بوسه خواهم زد ... دیگر بار
دوستت دارم سوگند |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 20:8
|