تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......

من اگه هنوز می خوونم واسه خاطر دل توست
شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست

عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخوونم
تورو تنها نمی ذارم گرچه تنها جا می مونم

اگه تو شبای سردت با خودت تنها می شینی
من برات می خونم از عشق تا که فردا رو ببینی

اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی برباد
من برات می خوونم ای گل نوبهارو نبر از یاد

همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم
گرچه عمریه تو این دشت یه خزونه بی بهارم

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 21:30 |

يا لطيف

چشم‌هايت راست می گويند
آنگاه که در آنها قفسی مي‌بينم
که کبوتری عاشق را در آن
به بند کشيده اند
و به دهانش برگ زيِتونی سبز،
و من احساس می کنم هيچ‌گاه
اينچنين در بند قفسی نبوده ام

چشم هايت راست مي گويند
آنگاه که اشک در آنها حلقه می زند
و نمی توانی دردت را فرياد کنی
و بغض گلويت را آرام،آرام می‌فشارد
و من فکر می کنم هيچ گاه
اينگونه اسير بيهودگی نبوده‌ام

چشم هايت راست مي گويند
آنگاه که مرا در آنها به بند می‌کشی
شوق را نثارم می کنی و شادی را
و لبخند می زنی
و من يقين دارم هيچ گاه
اين‌گونه در دام شادی نبوده ام

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 21:20 |

من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم

مثلا بنویسم : شب سرشار از ستاره است

و ستاره ها - آبی - دورها مرتعشند

باد شب می چرخد در آسمان و آواز می خواند

من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم

 

من او را دوست داشتم و گهگاهی او نیز مرا دوست می داشت

در شبهایی اینچنین - او را میان بازوهایم نگاه می داشتم

من او را - این همه وقت - به زیر آسمان لایتناهی می بوسیدم

 

او مرا دوست داشت . گهگاهی من او را دوست می داشتم

... به چه سبب نتوانستم او را بسیار دوست بدارم ؟  با وجود این چشمانش

 

من امشب می توانم غم انگیزترین شعر همگان را بسرایم

... برای اندیشیدن به اینکه او را ندارم

... برای احساس کردن آنکه او را گم کرده ام

... برای گوش سپردن به شب های بیکران

... بیکران تر بدون او

و شعر به جان می افتد

آنچنانکه شبنم به چمنزار

 

چقدر مهم است که عشقم نتوانست او را نگاه دارد

... شب پر از ستاره است و او با من نیست

... و این تمامی است

... دورس کسی می سراید ... دورس

... جان من بدون او گم شده است

از برای آوردن او به نزدیکی - دیدگانم در پی او جستجو می کنند

قلبم از برای او جستجو می کند و او با من نیست

 

شبی اینچنین که سفید می کند همین درختان را

... ما ... مایی که بودیم ... ما هیچ دگر آنچنان نیستیم

من بیش از این دگر او را دوست نخواهم داشت ... درست است

اما تا چه حد او را دوست می داشتم

صدایم باد را جستجو می کند از برای لمس گوش او

 

از آن کسی دیگر ... او از آن دیگری خواهد شد

آنچنان که او سابقا به بوسه های من تعلق داشت

صدای او - جسم روشنش - چشم های لا یتناهی اش

 

- من بیش از این دگر او را دوست نمیدارم - درست است

! اما گویی ادوستش می دارم

عشق بسیار کوتاه و از خاطر زدایی بسیار طولانی است

 

بخاطر اینکه در شب هایی اینچنین او را در بازوهایم نگاه می داشتم

... روح من بدون او گم شده است

اگر چه ممکن است این آخرین دردی باشد که او برایم ایجاد کرد

و این شاید آخرین شعری باشد که برای او سرودم

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 20:12 |

دلبرا

آیا این کلمات شیفته مجالی برای دیدار دیدگانت خواهند داشت ؟

... یا گذر از میان لبانت  

. آمرزیدن من ! این چشمانت بود

 

در سایبان کدامین کس

عصری - من آسائیدن

و چرت منقطع کم پای را آموختم ؟

در آرامش آنان من ستارگان و ماه را در آغوش کشیدم

یک کرجی خیالی از گلبرگها ساختم

و جان خسته ام را در کف نهادم

آشامیدن را به لب پر عطشم ارزانی داشتم

خواسته چشمانم را فرو نشاندم

 

دلبرا

آنگاه که از روی تصادف دیدار کردیم

چونان نیرومندترین دیدارها بود

 

حزن من همچنان بروی جاده قدم می زد

...   آشکار

...  نقاب برکشیده

...  با کام هایی سنگین

...  تو حزن من بودی

 

افسردگی و گم گشتگی

 سکوت و پشیمانی

در بر می گرفت یک شاعر از پا در آمده از کشمکش را

 

برای چکامه سرایی

... یارا

شخصی توانمند تر در سرزمین من است

کشته شده بدست پوچی و بطالت

 

... روح من  ... به لرزش در آمد ... تو را که دید

نابگه حس کردم گوئی دشنه ای قلبم را می کاود

... تطهیر کرد قلبم را ... بیانم را 

مرا به خاک به سجود در آورد ...

با پیشانی خاک آلود و دستان - استغاثه کننده

 

در سایبان چشمان نوشین تو

... یارا

اگر نابگه ملاقات کنیم

اگر چشمانم آن دیدگان تو را بینند

آنچنان روشن - سبزفام - غرق در ابهام و بارندگی

اگر بروی جاده - با تصادفی دیگر دیدار کنیم

و چیست تصادف ؟

جز سرنوشت ؟

پس به جاده بوسه خواهم زد

بوسه خواهم زد

... دیگر بار

 

 

 

دوستت دارم سوگند

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 20:8 |