![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند......
عید سعید باستانی را به همه تبریک عرض میکنم .
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 0:17
دوستت دارم
دوستت دارم |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 19:17
دوستت دارم....
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 21:9
مبادا گفته باشی دوستت دارم |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 17:23
و روزوسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نم گنجد تقدیم به بهار زندگیم |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 17:13
سفر كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 19:42
وصیت نامه ی کورش کبیر
اينك كه من از دنيا مي روم بيست پنج كشور جزو شاهنشاهي ايران است و در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترام مي باشند. جانشين من خشايار بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين كشورهااين است كه در امور داخلي آنها دخالت نكند و مذهب و شعاير آنهارا محترم بشمارد.
اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه ي پادشاهي داري و اين زر يكي از اركان پادشاهي تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه آن را بكاهي. من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده ي اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند اما در اولين فرصت آن چه بر داشتي به خزانه باز گردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن. ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم . من روش سا خت اين انبارها را كه با سنگ ساخته مي شوند و به شكل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شوند حشرات در آن به وجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن اين انبارها غله ادامه دهي تا اينكه همواره آذوقه ي دو يا سه سال كشور در آن موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله ي جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسر خواروبار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما. به اين ترتيب تو هگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال در اين مملكت خشكسالي شود. هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار. براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست. چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده ي نا مشروع نمايند نخواهي توانست به مجازاتشان برسي چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوست بنمايي. آبراهي كه من ميخواستم بين رود نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نر سيده و تمام كردن اين آب راه از نظر بازرگاني و جنگ خيلي اهميت دارد و تو بايد آن آبراه را به اتمام برساني. عوارض عبور كشتي ها از آبراه نبايد آن قدر سنگين باشد كه نا خدايان كشتي ترجيح بدهند از آن عبور نكنند. اكنون من سپاهي به سمت مصر فرستادم تا اين كه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار كنند. ولي فرست نكردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني. با يك ارتش نيرومند به يونان حمله كن و به يونان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجا يع را تنبيه كند. توصيه ي ديگر من به تو اين است كه هر گز درو غ و تملق را به خود راه مده. چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند. پس بدون ترحم دروغ را از خود دور نما. هرگز عمّال ديوان را بر مردم مسلط نكن. براي اينكه عمّال ديوان به مردم مسلط نشوند . براي ماليات قانوني وضع كرده ام كه تماس عمّال ديوان را با مردم كم كرده است و تو اگر اين قانون را حفظ كني. عمّال حكومت با مردم زياد تماس نخوا هند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بد رفتاري نكن. اگر با آنها بد رفتاري كني.آنها نخواهند توانست معامله ي مقابل كنند. اما در ميدان جنگ تلا في خواهند كرد. ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد . تلا في آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينكه وسيله ي شكست خوردن تو را فراهم نمايند. امر آموزش كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر فهم و عقل آنها زياد شود . تو با اطمينان بيشتر ميتواني سلطنت كني . همواره حامي كيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نكن كه كه از كيش تو پيروي كند و پيوسته به خاطر داشته باش كه هر كس بايد آزاد باشد كه هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد. بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه كفني كه خود فراهم كرده ام . بر من پيچان و در تابوت سنگي قرارده و در قبر بگذار امّا قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هر زمان كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي كه من پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت كردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد . خواه پادشاه بيست پنج كشور باشد يا يك خار كن. هيچ كس در اين جهان باقي نمي ماند اگر تو در هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني . غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد كرد. امّا وقتي مرگ خود را نزديك ديدي بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اينكه بتواند تابوت حاوي جسد تورا ببيند. زنهار. زنهار . هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو . اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آنرا مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر نمايد. زيرا كسي كه مدعي ست. اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد. هرگز از آباد كردن دست بر ندار . زيرا اگر دست از آباد كردن برداري كشور تورو به ويراني خواهد گذاشت . زيرا قاعده اين است كه وقتي كشور آباد نمي شود به طرف ويراني ميرود . در آباد كردن حفر قنات واحداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فرا موش نكن و بدان كه بعد از عدالت بر جسته ترين صفت پادشاهي عفو است و سخاوت . ولي عفو فقط موقعي بايد بكار بيفتد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و تو خطا كار را عفو كني ظلم كرده اي . زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي . بيش از اين چيز ديگري نمي گويم و اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضر هستنند كردم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم كه مر گم نز ديك شده است |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 18:59
استاد شبی با مریدانش دیدار کرد و از آنها خواست تا آتشی برافروزند تا کنارش بنشینند و صحبت کنند
گفت: راه روحانی به آتشی برافروخته پیش روی ما می ماند. کسی که می خواهد آتش بیفروزد، باید دود نامطلوبی را تحمل کند که دم زدن را برایش دشوار می کند و اشک به چشم هایش می آورد. این گونه ایمان خودش را باز می یابد .اما وقتی آتش برافروخت،دود می رود، شعله ها اطرافش را روشن می کنند...و گرما و آرامش می بخشند یکی از مریدان پرسید: اما اگر کس دیگری برایش آتش را روشن کند چه؟ اگر کسی در پرهیز از دود به ما کمک کند چه؟ استاد گفت: اگر کسی چنین کند، استادی دروغین است؛ استادی که می تواند آتش را به هر جا که می خواهد، ببرد، و هر گاه خواست، خاموشش کند. و از آنجا که به هیچ کس برافروختن آتش را نیاموخته، احتمال دارد همگان را در آتش رها کند از کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئلیو |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه دوازدهم اسفند 1384 ساعت 16:3
در سکون شبانه، دختر یک کشتگر، که با گوسفندانش به دشت رفته بود، شامگاهان، با غبار راههای پیچ در پیچ بر پاهایش، و بوی تاکستانها بر چین های لباسش، به خانه باز می گشت. و چون شب فرا می رسید و فرشته ی شب بر جهان مستولی می شد، دزدانه به کنار رود دره می رفت، که عاشقش آنجا در انتظارش بود |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 12:15
جاده وجود
جاده وجود كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.!!
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 12:9
عشق یعنی سوگندم.....
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن نگاه مرا باور كن دستان مرا باور كن احساس مرا باور كن قلب مرا باور كن حرف مرا باور كن آري ..... اظطراب در نگاه من از شور عشق توست لرزش دستانم از انتظار ديدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست.... و حرف من اين است : " آري....هنوز هم دوستت دارم...." کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا نشویم
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سوم اسفند 1384 ساعت 20:26
".صدفی به صدف دیگر گفت: " درد عظیمی در درونم دارم. سنگین و گرد است و آزارم میدهد
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 21:17
راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است شايد آنقدر بارانِ بنفشه باريد
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 21:14
|