تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
زنجیر عشق
  يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه  زن مسنی رو
   ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.
  جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من
  جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."
  زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که
  از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."
  وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،
  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:
  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به
  من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به
  من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
  چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
  ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار
   باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
  او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
  وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی 
  دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی
   که نوشته زن رو می‌خوند:
  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به
    من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو
   به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به
  اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد.
   وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"
                                                   
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:56 |

کوزه شکسته
 
يك سقا در هند ، دو كوزه بزرگ داشت كه هر كدام از آنها را از يك سر ميله اي آويزان مي كرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يكي از كوزه ها شكافي وجود داشت . بنابراين در حالي كه كوزه سالم ، هميشه حداكثر مقدار آب ممكن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند ، كوزه شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد .
براي مدت دو سال ، اين كار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يك كوزه و نيم آب را به خانه ارباب مي رساند . كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد ، موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود .
اما كوزه شكسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد ، ناراحت بود . بعد از دو سال ، روزي در كنار رودخانه ، كوزه شكسته به سقا گفت : ( من از خودم شرمنده ام و از تو معذرت خواهي مي كنم .)
سقا پرسيد : ( چه مي گويي ؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟ ) كوزه گفت : ( در اين دو سال گذشته من تنها توانستم نيمي از كاري را كه بايد ، انجام دهم . چون شكافي كه در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه ارباب مي شد . به خاطر تركهاي من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش كني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي .)
سقا دلش براي كوزه شكسته سوخت و با همدردي گفت : ( از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني .)
در حين بالا رفتن از تپه ، كوزه شكسته ، خورشيد ره نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را كمي شاد كرد . اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي كرد . چون ديد كه بازهم نيمي از آب ، نشت كرده است .
براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي كرد . سقا گفت : ( من از شكافهاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده كردم . من در كناره راه ، گلهايي كاشتم كه هر روز وقتي از رودخانه برمي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال من با اين گلها ، خانه اربابم را تزيين كرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد .)
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:20 |

ديشب که به ديدارم آمدی  دسته ای از گلهای سپيد بر سينه خود آويخته بودی بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هديه دهی.ليکن جرات نکردم.
وقتی از من جدا شدی و در خوابگاه خويش خفتم ديدگانم خواب را از من گريزان نمودند و هنگاميکه شفق سر زد چون نيازمندی برگهايی از دسته گلت را يافتم وآنها را بوييدم.
اين برگهای خشکيده خود ارزشی ندارند ولی چون يادبودی از محبت و عشق تو هستند بجای گل و شيشه عطر از آنها نگهداری ميکنم تا روزيکه دگر باره بديدارم بيايی و دلم از نگريستن رخساره همچون برگ گلت آرام گيرد.
پرتو سحرگاهی از پنجره من ميتابد و از جانب تو پيام می آورد:
آنچه به دست گرفته ای چيست؟
پاسخ ميدهم: اين يک شاخه گل يا ريحان و گلاب نيست ولی چون از محبوب به يادگار مانده برای من عزيز است.
آنگاه بر جای خويشتن نشسته می انديشم:
اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمايم؟
همه آرايش و زينت ها را به کناری نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزيدم چه زينتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمنی را که بر سينه داشتی اينک بر روی قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايی ميخواند.
تو ای گل زيبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايی و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟
بيدار شو و وقت را گرامی بشمار...برخيز و به يار آور که در کنار سنگ ها مردی تنها و بيکس بانتظار تو نشسته که هرگز نبايد او را بفريبی چه ميشود اگر به سوی او روان شوی و هنگاميکه تنها چهره دلارای تو را در نظر خويش مجسم کرده است حقيقت را در برابرش آشکار سازی بنوای گام های خود از رويايی که او را در بر گرفته است برهانی تا وی محبوبش را لختی در آغوش گيرد.
دست در دست هم نهاده ديدگانمان را به هم دوخته ايم زيرا سرنوشت اينطور ميخواست که ما هم لحظه ای از شراب ابديت سر مست شويم .
طليعه خورشيد و بوی سکر افرين گلها به ما نويد جوانی و کامرانی ميدهند و اين عشق که ميان ما استوار گرديده است به اندازه ترانه های روستايی که از بيکران دور بگوش ميرسد ساده و بی آلايش است.
ياسمن هايی که به خاطر من چيده و از آنها دسته گلی آراسته ای به من ميگويند بيدار باش که اين ارمغان با دادن و باز پس گرفتن نگاه شرمساری توام است.
او لختی بر تو لبخند خواهد زد و دمی شرمگين لب بر لبت خواهد فشرد و زمانی نيز بی سبب از خود بی خود خواهد شد.اما من ميگويم عشق من و تو از ترانه هايی که برايت خواندم و آنها را بخاطر تو سرودم بی زنگارتر است.
ساعتی خوشتر از اين دم که ما موجوديت يکديگر را احساس مینماييم وجود ندارد و آنچه را که امکان ناپذير و محال ميدانند در ميان من وتو نيست حتی در ماورای اين طلسم سايه ای ما را تهديد نميکند.
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 21:50 |