![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند...... عزیزکم
عزیزکم؛
نمی توانم از چهار چوب انسانیت بگریزم و با تو چون فریب خوردگان ؛ یا قد ّیسان رفتار کنم اگر تو را چون گلی کاغذ ین محافظت کنم ؛ ! به زنانگی ات توهین کرده ام اگر تورا چون سُنبله زاری که هیچکس مایل به خریدنش نیست ؛ ..... بفروشم یا مانند برهوتی که پهلوانان هم دل ِ قدم نهادن در آن را ندارند زنانه گی ات در بارهء من چه می گوید ؟ اگر در پس ِ پُشت ِ خود تورا به هذیان وا دارم و لب گزیدن سینه هایت با من چه خواهند گفت ؟ نمی توانم چون گاوی کِسل که به ریل آهن چشم می دوزد ؛ ! نگاهت کنم نمی توانم زیر رگبار دیوانه وارت ..... بدون چتر بایستم چگونه می توانم به زنانگی ات توهین کنم ؛ ای طراوت قطره های بارانی !ا |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 17:3
عشق یعنی.....
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا ، يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 22:10
مرداب
مرداب تنها بود و من تنها تر مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره ميکردم مرداب ساکت بود و مرا نيز سکوت فراگرفته بود مرداب را دوست دارم او بزرگ است آرام است ولي غمگين و دل پر دردي دارد |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 21:38
پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم ، بادبان برچینم ، پارو وانهم ، سکان رها کنم ،
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 21:9
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 21:6
آرزوی کافی!!!!!!
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم." |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 19:19
آره میبوسمت....
می خواستم ؛
در ارتفاع اندامت انقلاب کنم ! و شکست خوردم .... می خواستم نشانت بدهم خشم و کفر و آزادی را ! و شکست خوردم .... خشم را خشمگین می شناسد ! و کفر را کافر آزادی شمشیری ست که تنها در دست آزادگان برّان است ! تو اما الههء بی خبری هستی شرط بند مسابقات اسب دوانی که خود ! .... اسب دوانی نمی داند مردان را به بازی می گیرد ! ... و خود از قاعدهء بازی بی خبر است تو لرزیدن از تعجب را نمی شناسی و روبرو شدن با شگفتی ها را ..... همیشه در انتظاری راکدی چون کتابی که در انتظار خواننده یی ست ! ... تا خوانده شود یک صندلی که به انتظار کسی ست ! ... تا بر آن بنشیند .... و نگینی که یک حلقه را دل دل می کند تو موزه یی هستی که در تمام روزهای هفته تعطیل است تعطیل برای تمام مردان جهان ؛ ..... در همهء روزهای سال |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 19:12
دانه ی گندمم
..... دانهء گندمم
باران که می زند به پنجره ؛ ! جای خالی ات بزرگتر می شود وقتی مه بر شیشه ها می نشیند و بوران شبیخون می زند هنگامی که گنجشک ها برای بیرون کشیدن ماشینم از دل برف سر می رسند؛ حرارت دستان کوچک تورا به یاد می آورم و سیگارهایی را که با هم کشیده ایم .... نصف تو .... نصف من ! مثل سرباز های هم سنگر وقتی باد پرده های اتاق و جان مرا به بازی می گیرد ؛ خاطرات عشق زمستانی مان را به خاطر می آورم دست به دامن باران می شوم ؛ تا بر دیاری دیگر ببارد و برف ..... که بر شهری دور آرزو می کنم خدا ! زمستان را از تقویم خود پاک کند نمی دانم چه گونه ؛ ..... این فصل هارا بی تو تاب بیاورم تو می دانی چه گونه دانهء گندم؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 18:58
..... محبوب کوچکم
دوست دارم باتو از چراغ قرمز ها بگذرم در کنارت شوقی کودکانه دارم ! برای تملک میلیونها برگ جریمه ..... میلیونها حماقت وقتی بازویت به بازویم می پیچد می خواهم تابلوهای شیشه یی ِ عشق را در هم شکنم و اعلامیه های حکومتی را ..... که از مصادرهء عشق سخن می گویند چه لذتی دارد شنیدن صدای شیشه های شکسته ! .... زیر چرخ ماشین گم شدن در جاده های زمستان ..... جاده های پرت بی تابلوی راهنمایی ! تا همیشه همین گونه برانیم باران و برف پاک کن ها آواز بخوانند و پیشانی ات بر سبزه زار سینه ام پروانهء آفریقایی رنگینی باشد ..... که پرواز را از یاد برده است |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 21:13
بانو
بانو ، تو آخرين ستارهاي، آخرين اميد!
تنها وقتي تو حرف ميزني!، زندگي من ميطپد! بانو، مهربانيت را به پنجرة نگاهم بسپار! بانو، بانوي دير هنگام، حرف بزن " حرف بزن اي زن شبانةموعود" بانو، بانوي دير آمده، بانوي درد، بانوي رنج بانوي كوچك معصوم!... بانوي كامل تنها، بانوي ماه بانوي كاشيهاي آبي اصفهان بانو، آرزو ميكنم خط كشيهاي سفيد خياباني باشم كه تنها تو از آن عبور ميكني آرزو ميكنم آن پرندهاي باشم كه از دستهاي تو دانه بر ميچيند، و از شانههايت ، به آسمان پرواز ميكند. بانو ، شب است ، به آسمان نگاه مي:نم و آرزوهايم را ميشمارم!..... بانو ، بانوي دير آمده" بانوي دير هنگام!" بانوي عزيز ناخوانده!. اين سرزمين عادت به فتح بسيار دارد، عادت به شكست ، عادت به عزيزترين بانوي ناخوانده!. بانو، حريز بانو!... شب است ، از شيشههاي پنجره عبور كن، كنارم بمان و مثل حقيقت هر روز، با رقص اولين طليعه در غبار هوا پراكنده شو!.... بانو ، تو آخرين ستارهاي ، آخرين اميد!... تنها وقتي كه تو حرف ميزني زندگي من ميطپد!... بانو، مهربانيت را به پنجرة نگاهم بسپار!.... اين سرزمين عادت به فتح بسيار دارد، عادت به شكست، عادت به عزيزترين بانوي ناخواهنده!.. بانو، حريز بانو!.... شب است ، به آسمان نگاه ميكنم!، و آرزوهايم را ميشمارم!...... |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 19:36
یک قبیله زن داشتم پیش از آمدن تو ....
با هر کدام می خواستم یکی می شدم ! و هر کدام را نمی خواستم می تاراندم چادرم دشتی از النگو و سرمه دان بود ! و ذهنم مقبرهء هزاران پستان لهیده با عشق ؛ پست بودن یک میلیونر شرقی ! و رهبری باندهای مافیایی را شناختم اما عشق تو چادرم را به آتش کشید ناراستی ام را فرو ریخت ! و کنیزکانم را آزاد کرد پس چهرهء خدا را دیدم وقتی خدا زنان را میان مردان قسمت کرد و تورا به من داد ؛ احساس کردم به من شراب داده و به دیگران گندم به من جامه یی از حریر داده و به دیگران جامه یی پنبه ای به من گل داده و به انان شاخه یی بی برگ ! به دستان خدا بوسه زدم بوسیدم ماه را و ستاره هارا ؛ کوه و دشت را؛ بال پرندگان عظیم و ابرهای عظیم را بوسیدم شانهء موی و آینهء تورا و کبوتران سپیدی که جهاز عروسی ات را ! .... بر بالهای خود می بردند |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 19:33
..... باز نشست شده ای
چون یک صندلی که دیگر کسی روی آن نمی شیند روزنامه یی جا مانده در پارک ؛ عشق ... در ضمیر تو جریانی است ! که نه می رود ، و نه باز می گردد .... یک پست چی که می آید ... و نمی آید سرنوشتت را می جویی در خطوط فنجان قهوه و ورق ها ! و خر مهره های فال گیران به بی خیالی ی یک چهار پایه یی ! در کنار یک میز سینهء سمت چپت از سینهء راست بی خبر است ! و لب بالایت از لب پایین چشم به راه مردی هستی که پسته و بادام برایت پوست بگیرد ؛ شیر گنجشکان را به تو بنوشاند و کلید شهری را به تو ببخشد که نه در راهش جنگیده ای ..... نه لیاقت قدم نهادن به آن را داری |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 18:29
دوستت دارم
آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي. تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي. تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو. تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل. تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 18:42
یه بابائی و خدا.....
یه بابائی و خدا ... دمدمای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود .
من فقط سوگندمو دوس دارم
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 18:29
نامه ای به عشق جاودانه ام
..... معشوق زیبایم
! دیگر تمام شد ! معشوقه ام تویی به تمام سلول هایم وارد شدی چون دکمه ای در یک جا دکمه ! و گوشواره ای در گوش زنی اندلسی دیگر نمی توانی ؛ ! مرا پادشاهی غیر دمکرات بنامی من - در مقام عشق - قوانینم را می سازم ! و یکه حکومت می کنم مگر برگ از کسی اجازه می کیرد برای روییدن؟ با جنین برای زاده شدن از مادر ؟ ..... یا سینه ها برای گریز از سینه بند ! عشقم باش و ساکت شو در بارهء مشروعیت عشق یا من بگو مگو نکن عشقم به تو خود ِ شریعت است که می نویسمش ! و اجرایش می کنم ..... امّا تو آموختمت که گل مارگریت شوی بر بازوانم بخسبی ..... و بگذاری تا حکومت کنم تنها کار تو این است که معشوق زیبایم باشی ..... معشوقه ای باشکوه و ابدی |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 21:22
باور کن!!!!
مرگ ضرري بزرگ در زندگي نيست .ضرر بزرگ در زندگي آن است كه وقتي زنده ايم چيزي در درون ما بميرد .
بزرگترين لذت در دنيا انجام كاري است كه ديگران مي گويند نمي تواني........!!
اعمال شما ناشي از تصوراتتان مي باشد
رفتارهاي شما از انديشه هاي شما سرچشمه مي گيرند
و هر رفتار به دنبال انديشه اي كه از آن نشئت مي گيرد بروز مي كند
زندگي اسم نيست در واقع زيستن است.عشق نيست عشق ورزيدن است.رابطه نيست ربط يافتن است. آواز نيست آواز خواندن است. رقص نيست رقصيدن است.
بيا لبخند بزنيم
بدون انتظارپاسخي از دنيا.
و بدان كه روزي آنقدر شرمنده مي شود.
كه به جاي پاسخ لبخند ، به تمام سازهايمان مي رقصد.
باور كن !!!
دارم میام خواستگاریت!!!!! |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 20:8
|