![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند...... میدونی که فقط و فقط خودتو دارم
صورت تورا بر آینه ی ساعتم حک کرده ام ؛
! چرا که تو زمان منی با تو جهان دقایق کوچک من .... به پایان رسید بی زمانم بانو ؛ چیزی نمانده ! نه گلی برای یک باغبان ؛ نه کتابی برای ورق زدن در تنهایی بر چشم ها و برگ ها می باری .... بر دهان ها و کلمات .... بر سر و بالش بر سیگار و انگشتانم وقتی شبانه با من می رقصیدی ؛ اتفاق غریبی افتاد احساس کردم ستارهء سوزانی از مدارش در آمد و به قلب من پناهنده شد ! احساس کردم جنگلی انبوه .... زیر لباس هایم قد کشید احساس کردم یک کودک سه ساله می تواند بخواند و مدرسه برود .... و مشق هایش را بر پیراهن من بنویسد هرگز نمی رقصیدم ؛ .... ولی آن شب خود ِ رقص بودم ؛ ..... نه رقصنده |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 13:3
نترس
! .... نترس بانو
برای عربده جویی نیامده ام ؛ یا برای آونگ کردنت بر دار خشم من آن مَردم که هرگز ! به دفتر های کهنه عشق خود سر نمی زند برای تشکر از تو آمده ام و تشکر از غنچه های غمی که در دلم شکوفاندی به من آموختی دوست داشتن گل های سیاه را و آویختنشان را بر دیوار اتاق نمی خواهم دلیل اغتشاش ورق هایی را بدانم که دو سال با آنها بازی کرده بودی برای تشکر از تو آمده ام و شب های دراز اندوه و برگ های زردی که به من بخشیده یی .... اگر نبودی نمی آموختم لذت نوشتن بر برگ های زرد ؛ شوق اندیشیدن به رنگ زرد ؛ .... و زیبایی دوست داشتن رنگ زرد را ! کمی از من فاصله بگیر فرصت بده طعم رنگ ها را بچشم حجم هستی را دریابم و قانع شوم که زمین گرد است شوق باغبانی با من است که گلی تازه و زرد رنگ .... در باغچه اش روییده باشد |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:55
تو از همه زیباتری عزیزترینم
.... بانوترین بانو
از پایتخت تزار برای تو می نویسم از لنین گراد هوا سرد است تورا مانند پالتویی پوشیده ام .... چون شمع های کلیسا گرمم کن امروز در موزهء هرمیناژ بودم تمام موزه های جهان پیش این قصر زیبا ؛ چَپَری بیش نیستند لوور هم در مقابل این موزه چهره اش را با دست می پوشاند تزار زیباترین ساخته های دست بشر را از گوشه گوشهء جهان گرد اورده تمام نقاشان جهان ؛ در این موزه با هم رقابت می کنن .... و با توریست ها سخن می گویند این جا هتل نابغه های بزرگ است که در آن می خوابند ؛ مجسمه می سازند ؛ .... و نقاشی می کنند ! این جا موطن هنرمندان است تابلوهای رنوار ؛ ون گوگ ؛ ماسیس ؛ روبنسی و گویا در اینجا بهتر از تابلوهایی ست که در کشور خود دارند ! ... اتاق کاترین دوم را دیدم لباس ها و شانه ها و جواهراتش را لباس های خواب و شنل هایش را و در لحظه یی رویایی .... تورا کاترین دوم دیدم می خواستم تمام جواهرات را بدزدم و زیر پایت بیفکنم .... بانو ترین بانو در لحظه یی آن موزه را موزهء تو دانستم تاج ها را تاج تو و خدمت کاران را ، خدمت کارانت در دلیجانی منقش به یاقوت و زمرد .... بر یخ ها سُر می خوردی بگو آیا صدایم را می شنوی؟ در میان ِ مردم جمع شده در پیاده روهای شهر :فریاد می زنم ! ... خداوند ملکه را حفظ کند ! من یکی از شهروندان توام ! ملکه ! .... شهروندی عاشق |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 20:0
فقط واسه خود خودت
تو منطقی دوست می داری و ؛ .... من شاعرانه تو بر بالشی از سنگ می خوابی و ؛ .... من بر بالشی از شعر مردم از عطر لباسم می فهمند ! که عشق من تویی از عطر تنم در میابند که با تو بوده ام از بازوی خواب رفته ام پی می برند .... که زیر سر تو بوده است با تو کجا بروم؟ .... کجا پنهانت کنم وقتی که دیگران در طنین صدا و ردّ دستهایم ! ... صدای گام های تورا می شنوند یک ماهی به من دادی و ؛ .... من دریا را پیشکشت کردم یک قطره نفت به من دادی و ؛ .... من چلچراغی به تو هدیه کردم یک دانه گندم به من دادی و ؛ .... خرمنی را به تو بخشیدم به سرزمین یخ بردی مرا و ؛ .... من به سرزمین عجایبت دعوت کردم با غروریک معلم بودی و ؛ به سرعت ماشین حسابی که در آغوش داشتم من گرم .... تو سرد |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 14:19
خودتون بخونین و نظر بدین
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند... آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!! |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 12:13
نامه های تو
نامه هایت کوهی از یاقوت است ؛
در صندوق پستی من از اهواز پرسیده بودی میدان ها و قهوه خانه های اهواز؛ بندرها و هتل ها و کشتی هایش ! همه و همه در چشم تو جا دارند و چشم که ببندی .... اهواز گم می شود باور نداشتم که زنی بتواند شهری را بسازد و به آن ! ... آفتاب و دریا ببخشد و تمدن ! دارم از یک شهر حرف می زنم .... تو سرزمین منی صورت و دست های کوچکت ؛ صدایت ؛ من آنجا متولد شده ام .... و همان جا می میرم نامه هایت در صندوق پستی من ! ... تیغ آفتاب آفریقاست در مدار هذیان و جنون دوستت می دارم ! بر گسل های زلزله .... بگو که دیگر سفر نمی روی از روز رفتنت فرشتگان گریه می کنند و اعتصاب غذا کرده اند نامه هایت در صندوق پستی من خروسی بریده سر است که خود را ... و مرا کشته می خواهم در مدار کشتن دوستت بدارم ! ... در مدار خون می خواهم تا مرز خنجر باتو باشم میلیون ها سال را با هم غلط بزنیم پیش از آنکه روی زمین؛ ..... تکه تکه شویم |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 11:53
رنج و تنهائی
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 11:49
بخواب ای نازنینم
بخواب اي نازنينم
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 20:13
بانوی عشق
.... بانوی عشق
دوستان به پادشاهی متهمم می کنند ؛ می گویند پادشاهی هستم که کلکسیونی از زنان گرد آورده ؛ همان گونه که جمع می کنم تمبرهای پستی را ! ... و قوطی های کبریت را متهمم کرده اند به سادیسم ؛ به نارسیسم و اودیپ و تمام امراض روانی که نامشان در کتاب ها آمده است ؛ تا روشن فکر بودن خود را ثابت کنند .... و لاابالی بودن مرا ! کسی به حرف هایم گوش نمی دهد ! عشق من قضات ، تاریخ گذشته اند ! ... و شهود ، فروخته شده ! کسی کودک بودنم را نمی فهمد ! عشق من من به شهری زاده شدم که در آن کودکان را دوست نمی دارند و در میان مردمی ؛ .... که به بی گناهی آدمی اعتراف نمی کنند مردمی که هرگز ! ... شاخه گل و کتاب شعری نخریده اند ! مردم ِ بی عشق و عاطفه شهری با دیوارهای یخین ؛ که مردمانش شیشه می خورند .... و کودکانش در سرما می میرند فریاد می زنم که پادشاه نبوده و نیستم و زنان را در استخری از اسید قتل عام نمی کنم .... من شاعری هستم که به صدای بلند می نویسد و به صدای بلند عاشق می شود کودکی سبز چشم که بر دروازهء شهری بی کودک ؛ ..... به دار کشیده شده |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 20:12
برای تو
.... صدایت درخشید
چون شمش طلایی در ظل آفتاب کنار زنی بودم و به سوی تو پریدم .... جدا شدم از تمام زنان جهان سایه ام را پس ِ پشتم باقی گذاشتم .... و با تو آمدم اشتباه بزرگی بود که می خواستم با لشگری از زن حریف تو شوم و ردّ انگشتانت را .... از روزهایم پاک کنم انجیر و انگور را نصیب سینه های ترس خورده و قحطی زده ات کردم به من با دستکش دست دادی ؛ من اما نیمی از انگشتانم را در میان دست هایت جا گذاشتم و نیمی از لبانم را .... در دهان تو وقتی صدای تو درخشید - چون شمش طلایی در ظل آفتاب - .... زنان را از یاد بردم و به دنبالت راهی شدم دقیقه ام را از هم دریدی دستانم را رها کن ؛ ! ... تا انسان کاملی شوم |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 16:8
|