تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
سلام عزیزم, عزیزم سلام
ای یار ! از زمانهء بی شعر می آیم ؛
بی لب و بی پا باز گشته ام
بی دست ، بی دل ....ا

این جنگ دو ساله مرا ویران کرد
و نهال گندمی را که از لبانم می رویید ... را خشکاند
و عشق را از من دزدید
و من دیگر برای چشمانت شعر نسرودم
و با گنجشک غریب شعری رودر رو نشدم

صداقت بی غش کودکانه ام را
از من گرفتند ....ا
_ صداقتی که با آن -
به سرزمین حقیقت می رفتم
و کلید واژه های ناب را می یافتم -

! مرا ببخش! بانو
! اگر دیر به وعده گاه آمدم
با آن هزار سدّی که میان قدم های من و چشمان تو بود
نمی توانستم ، خود و قاصدکانم را به تو برسانم

به سوی رویا آتش گشودند و آن را کشتند ؛
به سوی عشق اتش گشودند و آن را کشتند ؛
و آتش گشودند به سوی دریا ....
به سوی خورشید و مزرعه
و به سوی کتاب های کودکان ....ا

ای یار ....
قصیدهء بلند بیروت را پاره پاره کردند
و زیستن زیبا را به تاراج بردند
! مرا ببخش ! بانو
من از زمانهء بی شعر می آیم ....ا
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 14:45 |


بگو چرا ....
ساده دلانه گمان می کردم
تورا هنگام سفر ؛
زیر چرخ های قطار می کشم
! اما صدایت در هواپیما هم با من است
چون صدای گنجشکی
که زیر کلاه مهماندارها پنهان شده
در کافه های سن ژرمن و سوهو
و پیش از من در تمام هتلها

.... ساده دلانه گمان می کردم
تورا در پشت سر رها خواهم کرد
در چمدانی که باز کردم ، تو بودی ؛
هر پیراهنی که پوشیدم
عطر تورا با خود داشت
و تمام روزنامه های جهان
.... عکس تورا چاپ کرده بودند

به تماشای هر نمایشی رفتم
! تورا در صندلی کنار خود دیدم
هر عطری که خریدم
.... تو مالک آن شدی
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها می شوم
بگو کی؟
مسافر ِ همیشه هم سفر ِ من ...
..
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 15:22 |

تنها تو را
.... خاتون من
- ساعت - تا چند دقیقه دیگر
دوازده بار زنگ خواهد زد
و سالی به آخر خواهد رسید
و سالی آغاز خواهد شد !
سال هایی بی بها که می روند و می آیند
تو دقیقه یی هستی
که عقرب هیچ عقربه یی
قادر به کشتنش نخواهد بود

وقتی چراغ ها را برای لحظه یی خاموش می کنند
من مانند ِ احمق ها نمی بوسمت
دیوانه وار با تو نمی رقصم
عبارات احمقانه را ردیف نمی کنم
برای زیباترین تبریکات سال جدید
.... کارهایم شایسته نیست

دوستت می دارم
به دور از ویسکی و ورق های بازی
و ضجّه های جاز....
به دور از صدای ترکیدن بادبادک های رنگی
! دوستت دارم یکه به روی میز
چونان ورزایی خون آلوده در میدان
قبل و بعد از این دوازده ضربه
! دوستت می دارم
.... ای شاهزادهء تمام زمان ها

تا چند دقیقه دیگر
سالی که تو صاحبش بودی به آخر می رسد
! خاتون ! ملکه
در این دم از خدا کاخ و جواهر و حریر نمی خواهم
تنها تو را می خواهم
تنها تورا .....ا
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 20:48 |

من دریا هستم
! تور آبی دریا بر سر یک دختر
تو چون یک ماهی از آب بیرون افتاده ای
من در ماسه ها جست و جویت می کنم
الک می کنم ماسه ها را
و صدفی پیدا کردم و تورا نه ، مرواریدکم .... ا
تمام ماسه ها را گشتم و کُنج ها را کاویدم
پس پشیمان به دامانت برگشتم
.... چون دانش آموزی مردود

صدف کوچک عشق صدامان می زند
و من غرق شده به گیس تو چنگ می زنم
نمی توانم از این بیشتر آرام بگیرم ! ماهی کوچکم
نباید به من پناه می آوردی ؛
من دیوانه ام اگر با خود به عمق دریایت نبرم
دو کشتی مغروق آنجا هست
!که کسی نشانی شان را نمی داند

بعد از آن روز دریایی
رفتی و کف و موج بر تنم رقصید
رفتی و آفتاب بر پیشانی ام تازیانه زد
می خواستم تو و دریا را بازگردانم
دریا را توانستم و تورا نه ....ا
دریا چیزی را که بُرده را پس نمی دهد
خواستم آن روز دریایی را در ذهنم بازسازی کنم
و چیز دیگری به آن اضافه کنم
! ... مانند حبّه های تسبیح

یک مرد بود
... و یک زن
و من دریا بودم ....ا
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 14:46 |

دارم میام....

کتاب دریا جلدی آبی دارد
برگ هایش آبی اند
تو زیر آفتاب ، در کنار دریا کتاب می خوانی
مورچه یی بر زنبق پیکرت راه می رود
..... تا سیراب نور شود
پاهای رهایت بر سبزینه های روبه روی خانه
.... بازی گوشی ... کلید و دروازه
و خانه یی دریایی که پناه ماست

شاید ندانی معنای صاحبخانه بودن ؛
معنای کلید و معنای زنی عاشق را
شاید ندانی که من شاگردی فراری ام در مدرسه ی عشق ؛
فراری از تجربه
از عشق اجباری
شوق اجباری
ازدواج اجباری ....ا

پس از گذشت بیست سال ؛
باتو به خانه یی دریایی آمده ام
که دیوار و سقف ندارد

بار اول است ؛
سر بر سینه ی زنی می گذارم
! ... که دوستش می دارم
با آرزوی یک خواب طولانی
.... خوابی ابدی

بار اول است که می خواهم
با اندام زنی گپی طولانی بزنم

بار اولی ست که پس از قرن ها
وقتی مردی به فکر باتو بودن باشد ؛
جنون واقع می شود
.... جنون واقع می شود ...و دیوانگی و .... شعر
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 13:41 |