تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
نامه ی آخر
این نامه ی آخر است .....ا
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت
این واپسین ابر پر باران خاکستری ست
که بر تو می بارد ؛
پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت

این جام آخر شراب است بانو ؛
و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود ؛
نه از شراب ...ا

آخرین نامه ی جنون است این !ا
... آخرین سیاه مشق کودکی
دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست ؛
نه شکوه جنون را .....ا

دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر ....
چون کودکی که از مدرسه می گریزد
و گنجشک ها و شعرهایش را
! در جیب شلوارش پنهان می کند

من کودکی بودم ؛
گریزان و آزاد
بر بام شعر و جنون !ا
اما تو زنی بودی ؛
با رفتارهای عامیانه !ا
زنی که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگیران !ا
.... زنی رو در روی صف خواستگارانش

افسوس ....!ا
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند !ا
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید !ا

از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت !ا

جامهء شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی .....ا
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 14:50 |

منو ببخش
! آه بانوی عشق....
جفت من از میان هزاران زن
ای گذر گاه نارنج و آب و گل های یاس
ای تمام آرزوهای من به هنگام سرودن شعر ....ا
در انتظار کدام خبری از من و شعر من ؛
به هنگامی که تمام نوشته هایم
و تمام رویاهایم خاکستر شده اند؟

گسترهء بی بازگشت را از من دزدیدند
و خیال پرندگانی که باز می گردند
و سخنانی را که باز می گردند
و عشق های نا به چنگی که باز می گردند
باز می گردند ؛
باز می گردند .....ا

مرا ببخش بانو ؛
اگر دیر به وعده گاه آمده ام
زمانه شعر را هم از من دزدید
آسیاب و سواران را ؛
رنگ ها و قلم موها را ؛
سئگ های سنگر و مروارید ها را ؛
بانو ..... ا
من نمی دانستم که در زندگی ؛
چیزهای کوچک
مسئله های بزرگند !ا
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 14:54 |

مهربان من
مهربان من ،
تقدس نگاه هايت را مي ستايم ،
به بلنداي بلندترين عرش کبريايي ذهن کوچکم ،
به وسعت بزرگترين حرم عشق واميدي که تو مرا داده اي ،
مهربان من ،
دستهاي مهربانت مرا زندگي مي دهد ، وعشق را ،
ياس هاي سپيد روي زلف هاي افشانده ات ،
اميدهايم را به تسخير زيبائيش در آورده ،
فکرهاي کوچکم را در باغچه ي نگاهت خواهم کاشت ،
تا رشد کند ،
و فردا از ديوار کوتاه تخيلاتم بالا برود ،
تکيه کند به اميدواريم به تو،
وقصه ي دروغين غرور را از ذهن نيلوفرها بزدايد،
مهربان من ،
دست هاي ناتوان عشقم را بگير ،
پاي رفتن تا عمق سکوت زيبايت را تو به من هديه کن ،
و فرداي زيباي ذهن شاپرک را تو در نگاه گل به تصوير بکش
دوستت دارم هاي پنهانيم را در لبان چشمه مي کارم ،
تا شايد چشمه بجوشد ،بغرد ،
و به تو برساند پيام مرا اين چنين
مهربان من ،دوستت دارم.






|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 15:50 |

میاد اون روزی که....

چه گمان می کنی ؟
عشق ما به بن بست رسیده؟
بازگشت در لغت نامهء من نیست
تنها به سوی تو آمدن و به تو رسیدن
رسیدن بی بازگشت
.... بلیطی یکسره

دوستت دارم خرج سفر نمی خواهد
عشق نامیراست
کمک کن تا در آتش تو بمیرم
! چون یک بودایی

گمان نکن که خواستار آرامشم درکنار تو
هنگامی که مردی مانند من ؛
عاشق زنی چون تو می شود
زمین پوست می دَرَد
! ... و قوطی کبریتی می شود در دست یک کودک

گمان نکن باتو تشنهء اطمینانم
! و آرزومند بازگشتن به بندری امن
تاریخ ِ خشکی را از یاد برده ام
از یاد برده ام تمام پیاده روها و درختها را
از یاد برده ام تمام چیزهایی را
.... که قادر به عوض کردن نام خود نیستند

دوستت دارم
و قرص مسکن نمی خواهم برای شوق شعله ورم
حالم خوب است
! در هذیان بهتر می شوم
از یاد می برم چهرهء تو
.... و مساحت اندامت را
نگاه کن ...
زیر خورشید سینه ات آب می شوم
! ... چون شهری از موم
چه گمان می کنی بانو.....؟
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:32 |

از دست من عصبانی نباش

... قهوه که می خوری به من گوش بده
شاید دیگر با هم قهوه نخوریم
و فرصتی نداشته باشیم ؛
! برای گپ زدن

نه از تو چیزی می گویم ؛
نه از خودم
! ما شمالی ترین نقطهء عشقیم
دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد
دربارهء چیزی بزرگتر و پاک تر ازمن و تو
.... حرف می زنم
.... از عشق

عشق ، شاپرکی آمده از بهشت بود ؛
بر شانه هامان نشست و
... ما پراندیمش
ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛
! ... ما له اش کردیم
ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش
ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛
و
! ... ما له اش کردیم

مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی
تمام زن ها در خشم چنین می کنند
مهم نیست که من سیگارم را با خشم
.... روی مبل خاموش کنم
! ... مسئله پیچیده تر از این هاست

به من و تو مربوط نیست ؛
ما دو صفر در شمال عشقیم
.... و دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد
قصه ، قصه ی آن دو ماهی مطلاست
که دریا به آغوشمان افکند و
.... ما میان انگشتانمان له اش کردیم
.... افسوس
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 16:3 |

سلام میدونین چرا این مدت نبودم؟
سلام بچه ها

من قرار بود که آخر شهریور به خواستگاری سوگند برم

که با پادرمیونی و خیر خواهی بزرگترها این امر میسر نشد :D

بگذریم

منم رفتم پیش سوگند و چند روزی رو با هم بودیم که خیلی خوش گذشت و الان هم در خدمت شما هستم

میخوام همینجا به سوگندم بگم که اگه خدا هم بیاد و مانع رسیدن منو تو به هم بشه من نمیزارم

مگر اینکه من بمیرم که این رابطه به سرانجام نرسه

یا حق
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 18:35 |

فقط خودتو دوست دارم
دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی

چتر حمایت او را احساس می کنی.. ...... .زمانی که خواهر توست

گرمای محبت او را احساس می کنی..... ...زمانی که دوست توست.....

هیجان و عشق او را احساس می کنی.... ...زمانی که عاشق توست

از خود گذشتگی او را احساس می کنی.......زمانی که همسر توست......

پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست....
دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست

وباز هنوز او استقامت دارد....

قلب او بسیارظریف و شکننده است

بسیار شوخ وشیطان..
بسیار فریبا..
بسیار بخشنده..
بسیار خوش آهنگ...
او یک زن است
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 18:30 |