![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند...... هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده........
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 14:39
بانوی من
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 15:16
قرص نان
گدايي درستكار در خانه ي مجللي را زد. سر پيشخدمت بيرون آمد و گفت:"بفرماييد آقا. چه مي خواهيد؟" گفت:" بفرماييد" و ديگر مرد را آقا خطاب نكرد. جرميا در بزرگ بلوطي خانه را بست . گدا قرص نان را زير بغل زد و رفت. به خرابه اي رسيد كه شب وروزاش را آن جا سپري مي كرد. زير سايه ي درختي نشست و شروع به خوردن نان كرد كه دندان اش به جسم سختي خورد و يكي از دندان هاي آسياي اش شكست. تعجب كرد وقتي همراه خرده هاي دندان حلقه ا ی طلايي با مرواريد و الماس در دست اش آمد. به خودش گفت:" چه شانسي ، اين را خواهم فروخت و براي مدت زمان زيادي پول خواهم داشت." روي انگشتر حروف ج. ز كنده شده بود. گدا كه نه كودن بود و نه تنبل، به مغازه اي رفت و دفتر تلفن را نگاه كرد و ديد فقط يك خانواده در شهر وجود دارد كه نام فاميل اش با " ز" شروع مي شود: زوفنيا. با خوشحالي از اين كه مي توانست درستكاري اش را نشان دهد به طرف خانه زوفنيا راه افتاد. متحير شد وقتي كه ديد اين همان خانه اي ايست كه نان حاوي حلقه را از آن جا گرفته. در زد. گدا گفت:" اين حلقه را در ناني كه در كمال خوبي مدتي پيش به من داديد ، پيدا كردم." با خانم خانه مشورت كرد ، او خوشحال و آواز خوان گفت" خوش به سعادت من"! انگشتري كه هفته ي پيش در حين خمير كردن آرد گم كرده بودم اين جاست! اين ها حروف اول اسم من هستند: جوسرمينا زوفنيا." جرميا دم در رفت و به گدا گفت:" بگوييد براي اين كار خوبي كه انجام داديد چه پاداشي مي خواهيد؟" جرميا در بزرگ بلوطي را بست. گدا قرص نان را زير بغل زد و به راه افتاد. زير سايه ي درخت نشست و شروع به خوردن نان كرد. ناگهان دندان اش به جسم سختي خورد و احساس كرد كه دندان آسياب ديگرش خرد شده و با تكه هاي دندان حلقه ي ارزشمند طلاي ديگري با الماس و مرواريد پيدا كرد. يك بار ديگر حروف ج.ز را تشخيص داد و دوباره حلقه را به جوسرمينا زوفنيا برگرداند و به عنوان پاداش قرصي نان گرفت كه در آن حلقه ي سوم را پيدا كرد و دوباره پس داد و به عنوان پاداش قرص چهارم نان سخت را گرفت كه در آن... از آن روز پر سعادت تا روز بد اقبالي مرگ اش گدا با شادي و بدون مشكلات مالي زندگي كرد. فقط بايد هر روز حلقه اي كه در نان پيدا مي كرد به صاحب اش بر مي گرداند |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 14:13
سوگند
سوگند
به حرفی که در گلو شکست |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 14:37
حالا
حالا که عادتم دادي به غصه هاي شاعري |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 13:40
من تو رو میچینم از دنیا ای گل من
دستم بوي گل ميداد ...
مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند ... اما هيچکس فکر نکرد که شايد ... گلي کاشته باشم ... |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 19:23
نمیدونم
سلام بچه ها
نمی دونم که چند نفر هستند که وبلاگ منو به طور دائم ملاحظه میکنن از دیروز تا حالا حس خیلی بدی دارم .... سوگندم خونه ی خودشونه ولی نگرانشم اون موقع که تو خوابگاه هم بود اینقدر نگران نبودم خدایا سوگندم رو به تو میسپارم اونو واسه ی من نگهدار اون تنها کسیه که منو واسه خودم میخواد نه به این خاطر که نفعی واسش دارم دوستت دارم سوگندم دوستت دارم عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 17:46
دخترک ناز من
دخترك ناز صدا كن مرا
باز بگو تبصره عشق را راز نگه دار تو حرف مرا عاشق زارت شده ام ياد دار دخترك ناز تو خود آگهي با تو نباشم غم دل با من است حرف ندارم سخنم كوته است ياد تو در ياد من آكنده است دخترك ناز بيا پيش من حرف دلت را تو بگو با دلم گوي تو اسمت! ، نه هراست شود اسم بگو يار ، خلاصت شود دخترك ناز غرورم شكست از همه بي كس شدن دل زه كس آه نكش ، آه تو درمان نشد!(در مان دردم نشد) مرهم دردم همه در دست توست دخترك ناز ، همي مرهمي خالق هر شوكت و هر رحمتي فكر نكن بي تو بمانم تكم مانده در اوج غم و با حسرتم |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 15:13
|