تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده........

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 14:39 |

بانوی من

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !

که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است

و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد
وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !

وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
-
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !

و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!

که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
-
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !

و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود

سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد

...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

....
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد

دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید

و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 15:16 |

قرص نان

گدايي درستكار در خانه ي مجللي را زد. سر پيشخدمت بيرون آمد و گفت:"بفرماييد آقا. چه مي خواهيد؟"
گدا پاسخ داد:"صدقه، به خاطر خدا."
"بايد به خانم خانه بگويم."
سر پيشخدمت با خانم خانه مشورت كرد و او كه زني لئيم بود گفت:"جرميا، به آن مرد  قرصي نان بده. فقط يكي  و در صورت امكان از روز گذشته."
جرميا كه در نهان عاشق خانم خانه بود براي خوشنودي او دنبال نان بياتي گشت، سخت مثل سنگ و آن را به گدا داد.

گفت:" بفرماييد" و ديگر مرد را آقا خطاب نكرد.
گدا گفت:" خداوند به شما بركت دهد."

جرميا در بزرگ بلوطي خانه را بست . گدا قرص نان را زير بغل زد و رفت. به خرابه اي رسيد كه شب وروزاش را آن جا سپري مي كرد. زير سايه ي درختي نشست و شروع به خوردن نان كرد كه  دندان اش به جسم سختي خورد و يكي از دندان هاي آسياي اش شكست.  تعجب كرد وقتي همراه خرده هاي دندان حلقه ا ی  طلايي با مرواريد و الماس در دست اش آمد.

به خودش گفت:" چه شانسي ، اين را خواهم فروخت و براي مدت زمان زيادي پول خواهم داشت."
اما بلافاصله درستكاري اش مانع اين فكر شد: " نه، بايد حلقه را به صاحب اش برگردانم."

روي انگشتر حروف ج. ز  كنده شده بود. گدا كه نه كودن بود و نه تنبل، به مغازه اي رفت و دفتر تلفن را نگاه كرد و ديد  فقط يك خانواده در شهر وجود دارد كه نام فاميل اش با " ز" شروع مي شود: زوفنيا.

با خوشحالي از اين كه مي توانست درستكاري اش را نشان دهد به طرف خانه زوفنيا راه افتاد. متحير شد وقتي كه ديد اين همان خانه اي ايست كه نان حاوي حلقه را از آن جا گرفته. در زد.
جرميا در آستانه ي در ظاهر شد و پرسيد:" چه خدمتي مي توانم بكنم؟"

گدا گفت:" اين حلقه را در ناني كه در كمال خوبي مدتي پيش به من داديد ، پيدا كردم."
جرميا حلقه را گرفت و گفت:‌" بايد به خانم خانه اطلاع بدهم."

با خانم خانه مشورت كرد ، او خوشحال و آواز خوان گفت" خوش به سعادت من"! انگشتري كه هفته ي پيش در حين خمير كردن آرد گم كرده بودم اين جاست! اين ها حروف اول اسم من هستند: جوسرمينا زوفنيا."
بعد از يك دقيقه اضافه كرد" جرميا ، برو و به آن مرد خوب هر چه كه خواست به عنوان پاداش بده ، البته  گران قيمت نباشد."

جرميا دم در رفت و به گدا گفت:" بگوييد براي اين كار خوبي كه انجام داديد چه پاداشي مي خواهيد؟"
گدا پاسخ داد:" قرصي نان براي رفع گرسنگي ."
جرميا كه هنوز عاشق خانم خانه بود براي خشنود ساختن اش قرصي نان بيات به سختي سنگ پيدا كرد وبه گدا داد.
" بفرماييد آقا."
" خداوند به شما بركت بدهد."

جرميا در بزرگ بلوطي را بست. گدا قرص نان را زير بغل زد و به راه افتاد. زير سايه ي درخت نشست و شروع به خوردن نان كرد. ناگهان دندان اش به جسم سختي خورد و احساس كرد كه دندان آسياب ديگرش خرد شده و با تكه هاي دندان حلقه ي ارزشمند طلاي ديگري با الماس و مرواريد پيدا كرد.

يك بار ديگر حروف ج.ز را تشخيص داد و دوباره  حلقه را به جوسرمينا زوفنيا برگرداند و به عنوان پاداش قرصي نان گرفت كه در آن حلقه ي سوم را پيدا كرد و دوباره پس داد و به عنوان پاداش قرص چهارم نان سخت را گرفت كه در آن...

از آن روز پر سعادت تا روز بد اقبالي مرگ اش گدا با شادي و بدون مشكلات مالي زندگي كرد. فقط بايد هر روز حلقه اي كه در نان پيدا مي كرد به صاحب اش بر مي گرداند

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 14:13 |

سوگند
سوگند

به حرفی که در گلو شکست
به بغضی که خورده شد
به اشکی که حلقه شد

سوگند
به قلب بی ناه خودم
به دست های ناتوان و دلم
به این روزهای خسته و دلگیر
به شعر های بی در و پیکرم

سوگند
به آسمان امید
به این خدای روزهای بی دریغ
تمام عشق های هزار و یک شب را
به پای چشم های تو خواهم ریخت

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 14:37 |

حالا

 

حالا که عادتم دادي به غصه هاي شاعري
زير قرارت زيديوميگي دلت ميگه مي خواد بري؟
حالا که دلمو نمي دمش دست کسي
مي خواي بري يه جاي ديگه به آرزوهات برسي؟
حالا که مردمم ديگه قصه ما رو مي دون
دلت مي خوات بقيه قصه رو هرگزنخونن؟
حالا که من تنها شدم با عطر بوته ياس
از جون چشام چي مي خواي دوست دارم يا التماس؟
حالا که من به خاطرت قيد سفرهاموزدم
تو تازه يادت افتاد که حيفي چون خيلي بدم؟
حالا که لحظه هاي من به خاطرت هدر شدن
بهونه هاي رفتن و مي ذاريشون تقصير من؟
حالا که از راه رسيد يکي با چشمان درشت
بگو کي بود ميگفت چشماي نازت من راکشت؟
حالا که پایيز هم نشسته پشت پنجره
بهتره هرکي نمي خواد بمونه خيلي زود بره
حالا که فال حافظ هم نکرده ديگه معجزه
بهتره بازنده بشه دلم تو اين مبارزه
حالا که شرجيه هوا توآسمون سرنوشت
حالا که ديگر نمي شه باهم بريم بهشت
حالا که ثابت شده تو نموندي پاي وعدها
برو منم ميگذرم از کرده ها و نکرده ها
اما بدون اگه خوردي يک روز به يک صخره سرد
هر کاري دوست داري بکن ولي پيش من بر نگرد

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 13:40 |

من تو رو میچینم از دنیا ای گل من
دستم بوي گل ميداد ...                 

مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند ...

اما هيچکس فکر نکرد که شايد ...

گلي کاشته باشم ...                                       

  

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 19:23 |

نمیدونم
سلام بچه ها

نمی دونم که چند نفر هستند که وبلاگ منو به طور دائم ملاحظه میکنن

از دیروز تا حالا حس خیلی بدی دارم .... سوگندم خونه ی خودشونه ولی نگرانشم

اون موقع که تو خوابگاه هم بود اینقدر نگران نبودم

خدایا سوگندم رو به تو میسپارم

اونو واسه ی من نگهدار

اون تنها کسیه که  منو واسه خودم میخواد نه به این خاطر که نفعی واسش دارم

دوستت دارم سوگندم

                                                 دوستت دارم

 عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است
که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزي

اگر من مردم مرا در تابوت سياهي بگذارند تا همگان بدانند سياهي روزگار را چشيده ام
چشمانم را باز گذاريدتا همگان بدانند چشم به راه او هستم
دستانم را باز گذاريد که همگان بدانند به آرزويم نرسيدم
تکه يخي برروي قبرم بگذاريد تا با اولين اشعه خورشيد آب شود
و بجاي محبوبم بر سر قبرم گريه کند

 


 

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 17:46 |

دخترک ناز من
دخترك ناز صدا كن مرا
باز بگو تبصره عشق را
راز نگه دار تو حرف مرا
عاشق زارت شده ام ياد دار

دخترك ناز تو خود آگهي
با تو نباشم غم دل با من است
حرف ندارم سخنم كوته است
ياد تو در ياد من آكنده است

دخترك ناز بيا پيش من
حرف دلت را تو بگو با دلم
گوي تو اسمت! ، نه هراست شود
اسم بگو يار ، خلاصت شود

دخترك ناز غرورم شكست
از همه بي كس شدن دل زه كس
آه نكش ، آه تو درمان نشد!(در مان دردم نشد)
مرهم دردم همه در دست توست

دخترك ناز ، همي مرهمي
خالق هر شوكت و هر رحمتي
فكر نكن بي تو بمانم تكم
مانده در اوج غم و با حسرتم
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 15:13 |