تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
خداحافظ عشق
منم سيلي خور عشقم
سيلي خور تمام لحظه هاي زمان
كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است
و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد
ستاره چشمك مي زند تا شبي، كسي در اين وانفساي زندگي اميد وارانه زندگي كند
كسي كه منتظر است
مي خواهي صادقانه بگويم
تمام شد
شكست .... نه ....نه... سكوتم نه
دلم
و له شد ... احساسم
تمام شد
تكراري شد
عشق .... انتظار .... سكوت
نه نفسم تمام نشده
اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود
كوله بارم پر شد از نبودنت
سفر ....! چه زيباست
و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من
به سردي دستان انتظار
ديگر خدا نگاهم نمي كند
هر چه صدا مي زنم
به در خانه اش مي كوبم
جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند
در مقابل ما حرفي براي گفتن ندارد
برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن... آبروي خدا را
هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس.
حرفي نزن
من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش .... اما تو نديدي
نه.... خيال نكن بينا هستي
اَه....طعم گس عشق
نه براي من طعمي ندارد
فقط بوي مرگ مي دهد ..... بوي مردن در چنگال بي رحمش
خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و نقطه گذاشتم پايان بودنم
وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم
حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم
اما مي دانم خيالم باطل است
تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم
بودم .... بودم....
اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و فقط براي تو يك سايه بودم
ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود
من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را
ببخش
اما دلم را نمي دانم ... شايد بخشيد
و همه دلهايي كه براي من به وسعت آسمان پاك بودند و پر از عشق
و هميشه هر وقت هر زماني دلم مي گرفت و هق هق امانم را مي بريد
حتي سراغشانم آرامم مي كرد
مي خواهم مرا به خاطر بسپاريد نه به خاطره ها
و بخشش مرا براي بي صداي مردنم پذيرا باشيد
و تو.
سعي كن مرا به خاطره ها بسپاري مثل هميشه
خداحافظ عشق

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 19:15 |

امروز

امروز دريافتم كه براي فهميدن عشق به اندازه ي كافي بزرگ شده بودم، اما براي شكست هنوز كودك بودم.
 نمي دانم شايد فردا براي دريافتن شكست هم بزرگ شده باشم.
 
 من شكست خوردم چون عشق را با ماشين حساب تو نسنجيدم، شكست خوردم چون مثل تو عشق برايم ابزار نبود. شكست را نفهميدم چون عاشقي برايم بازي نبود. من دنبال حريف نبودم مثل تو. من دنبال همراه بودم نه مثل تو، عشق برايم  همراهي بود در كنارم ،نه حريفي در برابرم.
 
 نيامده بودم بجنگم. نيامده بودم اثبات كنم كه از تو قويترم.  اين همه سال و ماه نيامده بودم كه راه آمده را تنها باز گردم.
 آمده بودم با آسمان، ستارگان، ماه و خورشيد تولد عشق را جشن بگيريم.  مي خواستم صداي آواز پرنده ها در سمفوني صداي خنده تو سرود جشن عشق باشد.
 اگر گرمايي جز داغ عشق مي خواستم، آتش بود.
اگر سمفوني خنده تو را نمي خواستم، همه سمفوني هاي دنيا بود.
 اگر عكس تو را مي خواستم، همه ي تابلو هاي بي نظير دنيا بود.
 حد اعلاي آني را مي خواستم كه برايش آمده بوديم، من عشق را مي خواستم.
 از من خسته شده بودم كه به دنبال تو آمدم تا كه من ما شويم.
عشق شكست:
زيرا تو هنوز در پي اثبات مني ات به خود و ديگران ،حتي من بودي.
 عشق را شناختم تا من را به ما تبديل كند تا من براي تو،تو براي من گران قدر شود.
اگر از خودم گريختم آغوش تو باشد براي گرفتن من از من و آغوش من باري گرفتن تو از تو.
 مي خواستم اگر قرار است گريه كنم براي تو باشد نه من، براي ما.
 مي خواستم زهر زندگي را دستان تو در گلويم بريزد نه دستان من.
 مي خواستم ما با هم بخنديم و پاي كوبي كنيم.
 مثل تو از اعتراف به عشق نترسيدم.
من با ما هيچ وقت دروغ نگفتم.
ما برايم مثل نمازت و خدايت،مثل نمازم و خدايم مقدس بود.
من باختم چون تو خواستي.
 تلخ ترين  جرعه ي دنيا را نوشيدم چون تو خواستي.
به همان دلت كه دنيا را بر سرم خراب كرد بوسه زدم.
صداي فرو ريختن آخرين اشك هايت كه هيچ وقت نفهميدم چرا فرو ريختند، بزرگ ترين جراحت زندگي ام را بر دلم نهاد.
 ايستادم صداي گام هايت كه مي رفت را به خاطر سپردم مثل صداي نفس هاي لحظه هاي احتضار.
سايه ات را بلعيدم تا هميشه سير از سايه ي هر كسي باشم.
من را كشته بودم كه ما را زاده باشم. تو ما را با خود بردي .
تكه اي سرد شبيه انسان، با چشماني كه از اشك مي سوخت، دستاني كه مي لرزيد، پاهايي كه فرو افتاد و قلبي كه متلاشي شد،در تلخ ترين باران،سردترين شب ،سياه ترين سياهي دنيا رها كردي و تنها گذاشتي و رفتي.
 
رفتي چون تو هنوز آنقدر بزرگ نشدي كه معني عشق را بفهمي.

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:56 |

اینجا
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
  دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است
ا کسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست
  من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است
 دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
 من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
  با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
  دريا که از اهالي اين روزگارنيست
 امشب ولي هواي جنون موج ميزند
 دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
  اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
 دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 17:23 |