تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
روزاشنائی
در صبح آشنایی شیرین مان، ترا

گفتم که : مرد عشق نئی! ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود ؟

 

می خواستی ، بخاطر سوگندهای خویش

در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی،

می خواستی ، به پاس صفای سرشک من،

اینگونه دل شکسته ، بخاکم نیفکنی،

 

پنداشتی که ، کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو ،خاموش میشود؟

پنداشتی که یاد تو  ، این یاد دلنواز

در تنگنای سینه ، فراموش میشود ؟

 

تو ، رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق ترا ، تاج سرکنم .

 

روزی که پیک مرگ ، مرا میبرد به گور

من ، شبچراغ عشق تو را نیز می برم .

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم !

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 0:7 |