![]() من و سوگند تو نت با هم آشنا شدیم....هنوزم فکر می کنین عشقی که تو نت به وجود میاد پایدار نیست؟.....
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
شهریور 1386
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 جستجو
پیوندها
ساغر
طپش کور شوهر(سابق)خورشید خانوم شکلات فرانسوی دارالمجانین مهشید شکیبا در برابر خدا منو تو..... در برابر خدا خیالات دانلود آهنگ و آموزش هک هوانوردی پریشان روزگارم تا کی و تا چند مهسا سبزی فروش عاشق گریه های هر شب من جاودان باشی عزیزم نگار نامه.... در برابر خدا میخوام برم.... تو مست دلدادگی، من یک نجیب ساده زندان زمان دو عاشق اینترنتی بالکن عاشقی در خون خود غلطیدن است آتش تن من حدیث دل مسیح آریائی هدایت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سوگند من
عشقی که می ماند...... عشقی که میماند
سلام به همه کسانی که مطالب وبلاگ منو میخونن
مدتی بود که وبلاگمو اپدیت نکرده بودم الانم اومدم یه چیزی رو به همتون بگم من و سوگند به جبر روزگار از هم جدا شدیم نمیدونم چطوری واستون تعریف کنم که چی شد گه این اتفاق افتاد ولی بدونین که دنیا خیلی نامرده خیلی نامرده من این وبلاگ رو تا عمر دارم به یاد عشق همیشگی خودم سوگند اپدیت میکنم
دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 21:50
می نویسم برای تو...
مي نويسم از اعماق قلبم ،که هر آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند. بردم به غربت ، به شهر برفي شهري که با من ، نداره حرفي و اکنون روزها را مي شمارم تا مگر برسد وعده ديدار.و باز هم کبوتر دلم را پرواز دهم در آسمان نگاهت ، و چشمانم را به خاک قدومت سرمه کنم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 23:35
روزاشنائی
در صبح آشنایی شیرین مان، ترا
گفتم که : مرد عشق نئی! ، باورت نبود در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود ؟
می خواستی ، بخاطر سوگندهای خویش در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی، می خواستی ، به پاس صفای سرشک من، اینگونه دل شکسته ، بخاکم نیفکنی،
پنداشتی که ، کوره سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو ،خاموش میشود؟ پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز در تنگنای سینه ، فراموش میشود ؟
تو ، رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی من مانده ام که عشق ترا ، تاج سرکنم .
روزی که پیک مرگ ، مرا میبرد به گور من ، شبچراغ عشق تو را نیز می برم . عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تست خورشید جاودانی دنیای دیگرم !
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 0:7
بگو دوستم داری
با من چيزي بگو کلامي آنقدر کوتاه که همسايه نشنود با من چيزي بگو ساده ترين حرف انساني روانترين آوازي که يک حنجره به ياد آورد با من بگو بگو که دوستم داري |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 17:50
خداحافظ عشق
منم سيلي خور عشقم
سيلي خور تمام لحظه هاي زمان كسي كه حس مي كرد صداي باران آخر عشق است و كبوتر قاصديست كه همتا ندارد ستاره چشمك مي زند تا شبي، كسي در اين وانفساي زندگي اميد وارانه زندگي كند كسي كه منتظر است مي خواهي صادقانه بگويم تمام شد شكست .... نه ....نه... سكوتم نه دلم و له شد ... احساسم تمام شد تكراري شد عشق .... انتظار .... سكوت نه نفسم تمام نشده اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود كوله بارم پر شد از نبودنت سفر ....! چه زيباست و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من به سردي دستان انتظار ديگر خدا نگاهم نمي كند هر چه صدا مي زنم به در خانه اش مي كوبم جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند در مقابل ما حرفي براي گفتن ندارد برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن... آبروي خدا را هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس. حرفي نزن من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش .... اما تو نديدي نه.... خيال نكن بينا هستي اَه....طعم گس عشق نه براي من طعمي ندارد فقط بوي مرگ مي دهد ..... بوي مردن در چنگال بي رحمش خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و نقطه گذاشتم پايان بودنم وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم اما مي دانم خيالم باطل است تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم بودم .... بودم.... اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و فقط براي تو يك سايه بودم ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را ببخش اما دلم را نمي دانم ... شايد بخشيد و همه دلهايي كه براي من به وسعت آسمان پاك بودند و پر از عشق و هميشه هر وقت هر زماني دلم مي گرفت و هق هق امانم را مي بريد حتي سراغشانم آرامم مي كرد مي خواهم مرا به خاطر بسپاريد نه به خاطره ها و بخشش مرا براي بي صداي مردنم پذيرا باشيد و تو. سعي كن مرا به خاطره ها بسپاري مثل هميشه خداحافظ عشق |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 19:15
امروز
امروز دريافتم كه براي فهميدن عشق به اندازه ي كافي بزرگ شده بودم، اما براي شكست هنوز كودك بودم. |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:56
اینجا
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است ا کسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت دريا که از اهالي اين روزگارنيست امشب ولي هواي جنون موج ميزند دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 17:23
پیمان زندگی
مرد: به نام نامی یزدان
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 21:32
همسر
تو مثل يك كبوتري . وقتي مي ري,مي كنم جون تا كه بر گردي پيشم . مثل گنجشكاي نازي كه رو درختاي حيات جيك جيك ميكنن. مثل آب رود خونه, صافي وپاك, عاشق وساده وخوب. مثل گلبرگاي ياس ,خوشبو وخوب. مثل سرو ناز,افتاده ونجيب . مثل دست فرشته ها ,مهربوني ولطيف. مثل روح عاشقا,بزرگ وبي انتها. مثل بيد مجنون مي موني,سبز وصبور. مثل يه كتاب خوب ,پر حرفي پر عشق. توي دشت بي انتها, مثل سايه بوني رو سر مسافرا . تو مثل دست نوازش ,نرمي و لطيف . تو مثل شقايقا, پر از عشقي وسرخ. تو مثل نسيم صبح,پاكي وتميز . تو مثل قصه من ,پراز حكايتي. پر از عشقم وقتي صدام ميكني. پر از ترانه ميشم ,وقتي نگاهم ميكني. نمي دوني كه چطور ,توي آ هنگ صدات منو آبم ميكني وقتي با يه دنيا عشق اسمم و بر لب مي آري.. |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 20:21
لیوان شیر
پسرک با وجود اینکه فقیر بود اما از راه دستفروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای تحصیلات خود پول جمع کند . آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود . به شدت گرسنه بود و نمی دانست با اندک پولی که در اختیار دارد چگونه خود را سیر کند. اما فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود . به همین خاطر زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز کند و در ازای پول کمی که دارد اندکی نان به او بدهد . اما تا صاحب مغازه در را باز کرد ، پسرک دست پاچه شد و از مغازه دار که زن جوانی بود تقاضای یک لیوان آب کرد . مغازه دار که فهمید پسرک گرسنه است ، یک لیوان شیر برای او آورد . پسرک شیر را تا ته سر کشید و با احتیاط از زن پرسید که قیمت آن چقدر می شود . مغازه دار پاسخ داد : " خداوند به ما دستور داده که هرگز برای محبتی که می کنیم پول در خواست نکنیم !"
پسرک تشکر کرد و رفت . سالها بعد آن پسر جوان ادامه تحصیل داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت. آن مغازه دار سالها بعد دچار بیماری قلبی شد و چون پزشکان شهرش از درمان او عاجز شدند راهی پایتخت شد . به دلیل وخامت بیماری پزشک بیمارستان از پرفسور هوارد کلی درخواست کمک نمود . هوارد کلی به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت . با هزینه خود او را بستری نمود و شخصاً چندین عمل جراحی گران قیمت را بر روی قلب زن مغازه دار انجام داد . سر انجام معالجات موثر واقع شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمی نجات یافت . روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید ، پاکت صورت حساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند . او بی اختیار به گریه افتاد چرا که می دانست باید تا آخر عمر هزینه این بیمارستان را پرداخت کند . اما وقتی پاکت را باز کرد با کمال حیرت متوجه شد که در آن نوشته شده است: "کل هزینه عمل جراحی مساوی یک لیوان شیر است! " امضا : دکتر هوارد کلی |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 18:36
واسه عشقم که بهترین دوستمه
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 13:26
اندوه
هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيروند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف .
من اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم و جهان گرداگردمان را دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود . هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهايمان پرواز مي كردند و شبهايمان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود . هرگاه من اندوهم با هم آواز مي خوانديم همسايه ها كنار پنجره هايشان مي نشستند و گوش مي دادند زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگا هايمان پر از يادهاي شگفت . هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم ، مردمان ما را با چشمهاي مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نجوا مي كردند بودند كساني كه از ديدين ما غبطه مي خوردند زيرا كه اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرفراز بودم . ولي اندوه من مرد . چنان كه همه چيزهاي زنده مي ميرند و من تنها مانده ام كه با خود سخن بگويم و با خود بينديشم . اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوش سنگين مي آيند . هرگاه آواز مي خوانم همسايه ها براي شنيدن نمي آيند . هرگاه در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند . فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند : ببينيد ... اين خفته همان كسي است كه اندهش مرده است . |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 17:21
مجسمه
يك نفر مجسمهساز يهودي از سنگ مرمر مجسمهاي تمام قد از دختري 18 ساله تراشيد! مجسمه كاملا عريان و آنقدر زيبا و باروح و خوشتراش بود كه آب در دهان هر پيرمردي ميانداخت.
يك نفر فرانسوي آن را ديد و گفت: اگر جان داشت براي عشقبازي و رقص نظير نداشت! يوناني دستي به سر و صورت مجسمه كشيد و گفت: اگر پسر بود خيلي بهتر بود! آلماني ديد و گفت: قشنگ است ولي افسوس كه آريانژاد نيست! انگليسي با دقت تماشا كرد و گفت: بايد دختري به اين زيبايي پيدا كنم و براي جاسوسي به ... بفرستم! مصري ديد و سري جنبانيد كه: منم هم عقيده يوناني هستم!! هندي از سفيدي مجسمه ناليد و گفت: هنوز يوغ استعمار به گردن بلوريش نيفتاده تا رنگش قهوهاي شود. آمريكايي گفت: به اندازه هزار دلار قشنگ است! ايتاليايي آهي كشيد و گفت: از موسوليني خيلي خوشگلتر است! ژاپوني گفت: اگر روح داشت با او ازدواج ميكردم و هر شب سرباز فدايي ميساختم! چيني گفت: بايد ترياك كشيد و مجسمه را نگاه كرد و لذت برد. روسي خنديد كه: اين تن و بدن سفيد و زيبا را بايد در آغوش كارگر و زحمتكش انداخت كه خستگي روزانهآش رفع شود. قفقازي گفت: بايد شراب خورد و گونههاي زيبايش را بوسيد! يهودي خنديد كه: حرف همهشان مفت است. نه بدرد جاسوسي ميخورد، نه به درد عشقبازي، خودم با روغن چراغ خوب چربش ميكنم و دو سه سال زير خاكش ميكنم و بعد عوض آنتيك قالبش ميكنم! |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 17:51
عدالت
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 20:20
قول میدم
قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگریم |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 15:50
می ترسم......
مي ترسم برف تمام شود و شاپرکها نيايند - مي ترسم بهار بدون پروانه و پرستو بيايد.مي ترسم يادم برود کتاب شعرم را از زير باران بردارم.مي ترسم نخستين شکوفه ها غافلگيرم کند
و نسيم زيبايي که از شمال مي وزد مرا از تو غافل کند...........نمي خواهم بي تو ياسها را ببويم..........مي ترسم برف تمام شود و هيچکس قلبم مرا براي تو معنا نکند. مي ترسم برف تمام شود و حرف من نيمه تمام بماند و کلمه هايم يخ بزنند و هرگز نتوانم بگويم دوستت دارم |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 14:7
امشب
امشب باز هم در کوچه باغهاي دل قدم ميزدم.عطر گلهاي تنهايي در مشامم پيچيد.خود را
مي بينم که در پشت حصار کهنه زمان جا مانده ام.رودهاي سکوت جاري اند.خاموش مي شوم.با کلمه ها نمي توانم تو را بيافرينم و بي کلمه ها لحظه اي آرام و قرار ندارم. باران مي بارد - چشم پنجره ها خيس است. به ابرها اجازه نمي دهم که بين من و تو فاصله بيندازند.نور تو بالا و بالاتر ميرود و من دستهايم را باز مي کنم.دنيا چقدر کوچک است! بي تو هواي چشمانم باراني است.آنقدر تنهايم که حس مي کنم حتي ياسهاي باغچه هم از من رو بر ميگردانند.......آنقدر احساس غريبي مي کنم که حس مي کنم خورشيد نيز گرما و طراوتش را از من دريغ کرده و مرا به سايه ها سپرده............ |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 14:55
شب تابستونی
یه شب گرم تابستون
تو دلش بارون غم بود همه جا خون بود و آتیش چه قیامتی به پا بود یادم اومد که می گفتی عاشق جفت چشاشی وقتی که زوم می کنه اون روی این چشمای آبی لحظه ها رو می شمردی واسه آهنگ صداهاش همه روزاتو می دادی واسه ی دیدن چشماش حالا که آخر خطه تو زدی به سیم آخر می گی عشقتو نخواستم از همون روزای اول تو خماری دل تو لحظه ها چه زود میمیرن انگار اصلا نمی دونن که جونیتو می گیرن
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 14:54
هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده........
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 14:39
بانوی من
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 15:16
قرص نان
گدايي درستكار در خانه ي مجللي را زد. سر پيشخدمت بيرون آمد و گفت:"بفرماييد آقا. چه مي خواهيد؟" گفت:" بفرماييد" و ديگر مرد را آقا خطاب نكرد. جرميا در بزرگ بلوطي خانه را بست . گدا قرص نان را زير بغل زد و رفت. به خرابه اي رسيد كه شب وروزاش را آن جا سپري مي كرد. زير سايه ي درختي نشست و شروع به خوردن نان كرد كه دندان اش به جسم سختي خورد و يكي از دندان هاي آسياي اش شكست. تعجب كرد وقتي همراه خرده هاي دندان حلقه ا ی طلايي با مرواريد و الماس در دست اش آمد. به خودش گفت:" چه شانسي ، اين را خواهم فروخت و براي مدت زمان زيادي پول خواهم داشت." روي انگشتر حروف ج. ز كنده شده بود. گدا كه نه كودن بود و نه تنبل، به مغازه اي رفت و دفتر تلفن را نگاه كرد و ديد فقط يك خانواده در شهر وجود دارد كه نام فاميل اش با " ز" شروع مي شود: زوفنيا. با خوشحالي از اين كه مي توانست درستكاري اش را نشان دهد به طرف خانه زوفنيا راه افتاد. متحير شد وقتي كه ديد اين همان خانه اي ايست كه نان حاوي حلقه را از آن جا گرفته. در زد. گدا گفت:" اين حلقه را در ناني كه در كمال خوبي مدتي پيش به من داديد ، پيدا كردم." با خانم خانه مشورت كرد ، او خوشحال و آواز خوان گفت" خوش به سعادت من"! انگشتري كه هفته ي پيش در حين خمير كردن آرد گم كرده بودم اين جاست! اين ها حروف اول اسم من هستند: جوسرمينا زوفنيا." جرميا دم در رفت و به گدا گفت:" بگوييد براي اين كار خوبي كه انجام داديد چه پاداشي مي خواهيد؟" جرميا در بزرگ بلوطي را بست. گدا قرص نان را زير بغل زد و به راه افتاد. زير سايه ي درخت نشست و شروع به خوردن نان كرد. ناگهان دندان اش به جسم سختي خورد و احساس كرد كه دندان آسياب ديگرش خرد شده و با تكه هاي دندان حلقه ي ارزشمند طلاي ديگري با الماس و مرواريد پيدا كرد. يك بار ديگر حروف ج.ز را تشخيص داد و دوباره حلقه را به جوسرمينا زوفنيا برگرداند و به عنوان پاداش قرصي نان گرفت كه در آن حلقه ي سوم را پيدا كرد و دوباره پس داد و به عنوان پاداش قرص چهارم نان سخت را گرفت كه در آن... از آن روز پر سعادت تا روز بد اقبالي مرگ اش گدا با شادي و بدون مشكلات مالي زندگي كرد. فقط بايد هر روز حلقه اي كه در نان پيدا مي كرد به صاحب اش بر مي گرداند |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 14:13
سوگند
سوگند
به حرفی که در گلو شکست |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 14:37
حالا
حالا که عادتم دادي به غصه هاي شاعري |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 13:40
من تو رو میچینم از دنیا ای گل من
دستم بوي گل ميداد ...
مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند ... اما هيچکس فکر نکرد که شايد ... گلي کاشته باشم ... |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 19:23
نمیدونم
سلام بچه ها
نمی دونم که چند نفر هستند که وبلاگ منو به طور دائم ملاحظه میکنن از دیروز تا حالا حس خیلی بدی دارم .... سوگندم خونه ی خودشونه ولی نگرانشم اون موقع که تو خوابگاه هم بود اینقدر نگران نبودم خدایا سوگندم رو به تو میسپارم اونو واسه ی من نگهدار اون تنها کسیه که منو واسه خودم میخواد نه به این خاطر که نفعی واسش دارم دوستت دارم سوگندم دوستت دارم عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلکه نداشتن کسي است
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 17:46
دخترک ناز من
دخترك ناز صدا كن مرا
باز بگو تبصره عشق را راز نگه دار تو حرف مرا عاشق زارت شده ام ياد دار دخترك ناز تو خود آگهي با تو نباشم غم دل با من است حرف ندارم سخنم كوته است ياد تو در ياد من آكنده است دخترك ناز بيا پيش من حرف دلت را تو بگو با دلم گوي تو اسمت! ، نه هراست شود اسم بگو يار ، خلاصت شود دخترك ناز غرورم شكست از همه بي كس شدن دل زه كس آه نكش ، آه تو درمان نشد!(در مان دردم نشد) مرهم دردم همه در دست توست دخترك ناز ، همي مرهمي خالق هر شوكت و هر رحمتي فكر نكن بي تو بمانم تكم مانده در اوج غم و با حسرتم |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 15:13
نامه ی آخر
این نامه ی آخر است .....ا
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت این واپسین ابر پر باران خاکستری ست که بر تو می بارد ؛ پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت این جام آخر شراب است بانو ؛ و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود ؛ نه از شراب ...ا آخرین نامه ی جنون است این !ا ... آخرین سیاه مشق کودکی دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست ؛ نه شکوه جنون را .....ا دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر .... چون کودکی که از مدرسه می گریزد و گنجشک ها و شعرهایش را ! در جیب شلوارش پنهان می کند من کودکی بودم ؛ گریزان و آزاد بر بام شعر و جنون !ا اما تو زنی بودی ؛ با رفتارهای عامیانه !ا زنی که چشم به قضا و قدر دارد و فنجان قهوه و کلام فالگیران !ا .... زنی رو در روی صف خواستگارانش افسوس ....!ا از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛ نوشته های آبی نخواهی خواند !ا در اشک شمع ها ؛ و شراب نیشکر ردّی از من نخواهی دید !ا از این پس در کیف نامه رسان ها بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود دیگر در عذاب زایمان کلمات و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت !ا جامهء شعر را بدر آوردی خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی و بدل به نثر شدی .....ا |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 14:50
منو ببخش
! آه بانوی عشق....
جفت من از میان هزاران زن ای گذر گاه نارنج و آب و گل های یاس ای تمام آرزوهای من به هنگام سرودن شعر ....ا در انتظار کدام خبری از من و شعر من ؛ به هنگامی که تمام نوشته هایم و تمام رویاهایم خاکستر شده اند؟ گسترهء بی بازگشت را از من دزدیدند و خیال پرندگانی که باز می گردند و سخنانی را که باز می گردند و عشق های نا به چنگی که باز می گردند باز می گردند ؛ باز می گردند .....ا مرا ببخش بانو ؛ اگر دیر به وعده گاه آمده ام زمانه شعر را هم از من دزدید آسیاب و سواران را ؛ رنگ ها و قلم موها را ؛ سئگ های سنگر و مروارید ها را ؛ بانو ..... ا من نمی دانستم که در زندگی ؛ چیزهای کوچک مسئله های بزرگند !ا |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 14:54
مهربان من
مهربان من ،
تقدس نگاه هايت را مي ستايم ، به بلنداي بلندترين عرش کبريايي ذهن کوچکم ، به وسعت بزرگترين حرم عشق واميدي که تو مرا داده اي ، مهربان من ، دستهاي مهربانت مرا زندگي مي دهد ، وعشق را ، ياس هاي سپيد روي زلف هاي افشانده ات ، اميدهايم را به تسخير زيبائيش در آورده ، فکرهاي کوچکم را در باغچه ي نگاهت خواهم کاشت ، تا رشد کند ، و فردا از ديوار کوتاه تخيلاتم بالا برود ، تکيه کند به اميدواريم به تو، وقصه ي دروغين غرور را از ذهن نيلوفرها بزدايد، مهربان من ، دست هاي ناتوان عشقم را بگير ، پاي رفتن تا عمق سکوت زيبايت را تو به من هديه کن ، و فرداي زيباي ذهن شاپرک را تو در نگاه گل به تصوير بکش دوستت دارم هاي پنهانيم را در لبان چشمه مي کارم ، تا شايد چشمه بجوشد ،بغرد ، و به تو برساند پيام مرا اين چنين مهربان من ،دوستت دارم. |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 15:50
میاد اون روزی که....
چه گمان می کنی ؟ عشق ما به بن بست رسیده؟ بازگشت در لغت نامهء من نیست تنها به سوی تو آمدن و به تو رسیدن رسیدن بی بازگشت .... بلیطی یکسره دوستت دارم خرج سفر نمی خواهد عشق نامیراست کمک کن تا در آتش تو بمیرم ! چون یک بودایی گمان نکن که خواستار آرامشم درکنار تو هنگامی که مردی مانند من ؛ عاشق زنی چون تو می شود زمین پوست می دَرَد ! ... و قوطی کبریتی می شود در دست یک کودک گمان نکن باتو تشنهء اطمینانم ! و آرزومند بازگشتن به بندری امن تاریخ ِ خشکی را از یاد برده ام از یاد برده ام تمام پیاده روها و درختها را از یاد برده ام تمام چیزهایی را .... که قادر به عوض کردن نام خود نیستند دوستت دارم و قرص مسکن نمی خواهم برای شوق شعله ورم حالم خوب است ! در هذیان بهتر می شوم از یاد می برم چهرهء تو .... و مساحت اندامت را نگاه کن ... زیر خورشید سینه ات آب می شوم ! ... چون شهری از موم چه گمان می کنی بانو.....؟ |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:32
از دست من عصبانی نباش
... قهوه که می خوری به من گوش بده شاید دیگر با هم قهوه نخوریم و فرصتی نداشته باشیم ؛ ! برای گپ زدن نه از تو چیزی می گویم ؛ نه از خودم ! ما شمالی ترین نقطهء عشقیم دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد دربارهء چیزی بزرگتر و پاک تر ازمن و تو .... حرف می زنم .... از عشق عشق ، شاپرکی آمده از بهشت بود ؛ بر شانه هامان نشست و ... ما پراندیمش ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛ ! ... ما له اش کردیم ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛ و ! ... ما له اش کردیم مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی تمام زن ها در خشم چنین می کنند مهم نیست که من سیگارم را با خشم .... روی مبل خاموش کنم ! ... مسئله پیچیده تر از این هاست به من و تو مربوط نیست ؛ ما دو صفر در شمال عشقیم .... و دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد قصه ، قصه ی آن دو ماهی مطلاست که دریا به آغوشمان افکند و .... ما میان انگشتانمان له اش کردیم .... افسوس |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 16:3
سلام میدونین چرا این مدت نبودم؟
سلام بچه ها
من قرار بود که آخر شهریور به خواستگاری سوگند برم که با پادرمیونی و خیر خواهی بزرگترها این امر میسر نشد :D بگذریم منم رفتم پیش سوگند و چند روزی رو با هم بودیم که خیلی خوش گذشت و الان هم در خدمت شما هستم میخوام همینجا به سوگندم بگم که اگه خدا هم بیاد و مانع رسیدن منو تو به هم بشه من نمیزارم مگر اینکه من بمیرم که این رابطه به سرانجام نرسه یا حق |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 18:35
فقط خودتو دوست دارم
دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی
چتر حمایت او را احساس می کنی.. ...... .زمانی که خواهر توست گرمای محبت او را احساس می کنی..... ...زمانی که دوست توست..... هیجان و عشق او را احساس می کنی.... ...زمانی که عاشق توست از خود گذشتگی او را احساس می کنی.......زمانی که همسر توست...... پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست.... دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست وباز هنوز او استقامت دارد.... قلب او بسیارظریف و شکننده است بسیار شوخ وشیطان.. بسیار فریبا.. بسیار بخشنده.. بسیار خوش آهنگ... او یک زن است |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 18:30
سلام عزیزم, عزیزم سلام
ای یار ! از زمانهء بی شعر می آیم ؛
بی لب و بی پا باز گشته ام بی دست ، بی دل ....ا این جنگ دو ساله مرا ویران کرد و نهال گندمی را که از لبانم می رویید ... را خشکاند و عشق را از من دزدید و من دیگر برای چشمانت شعر نسرودم و با گنجشک غریب شعری رودر رو نشدم صداقت بی غش کودکانه ام را از من گرفتند ....ا _ صداقتی که با آن - به سرزمین حقیقت می رفتم و کلید واژه های ناب را می یافتم - ! مرا ببخش! بانو ! اگر دیر به وعده گاه آمدم با آن هزار سدّی که میان قدم های من و چشمان تو بود نمی توانستم ، خود و قاصدکانم را به تو برسانم به سوی رویا آتش گشودند و آن را کشتند ؛ به سوی عشق اتش گشودند و آن را کشتند ؛ و آتش گشودند به سوی دریا .... به سوی خورشید و مزرعه و به سوی کتاب های کودکان ....ا ای یار .... قصیدهء بلند بیروت را پاره پاره کردند و زیستن زیبا را به تاراج بردند ! مرا ببخش ! بانو من از زمانهء بی شعر می آیم ....ا |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 14:45
بگو چرا .... ساده دلانه گمان می کردم تورا هنگام سفر ؛ زیر چرخ های قطار می کشم ! اما صدایت در هواپیما هم با من است چون صدای گنجشکی که زیر کلاه مهماندارها پنهان شده در کافه های سن ژرمن و سوهو و پیش از من در تمام هتلها .... ساده دلانه گمان می کردم تورا در پشت سر رها خواهم کرد در چمدانی که باز کردم ، تو بودی ؛ هر پیراهنی که پوشیدم عطر تورا با خود داشت و تمام روزنامه های جهان .... عکس تورا چاپ کرده بودند به تماشای هر نمایشی رفتم ! تورا در صندلی کنار خود دیدم هر عطری که خریدم .... تو مالک آن شدی پس کی؟ بگو کی از حضور تو رها می شوم بگو کی؟ مسافر ِ همیشه هم سفر ِ من ... .. |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 15:22
تنها تو را
.... خاتون من
- ساعت - تا چند دقیقه دیگر دوازده بار زنگ خواهد زد و سالی به آخر خواهد رسید و سالی آغاز خواهد شد ! سال هایی بی بها که می روند و می آیند تو دقیقه یی هستی که عقرب هیچ عقربه یی قادر به کشتنش نخواهد بود وقتی چراغ ها را برای لحظه یی خاموش می کنند من مانند ِ احمق ها نمی بوسمت دیوانه وار با تو نمی رقصم عبارات احمقانه را ردیف نمی کنم برای زیباترین تبریکات سال جدید .... کارهایم شایسته نیست دوستت می دارم به دور از ویسکی و ورق های بازی و ضجّه های جاز.... به دور از صدای ترکیدن بادبادک های رنگی ! دوستت دارم یکه به روی میز چونان ورزایی خون آلوده در میدان قبل و بعد از این دوازده ضربه ! دوستت می دارم .... ای شاهزادهء تمام زمان ها تا چند دقیقه دیگر سالی که تو صاحبش بودی به آخر می رسد ! خاتون ! ملکه در این دم از خدا کاخ و جواهر و حریر نمی خواهم تنها تو را می خواهم تنها تورا .....ا |+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 20:48
من دریا هستم
! تور آبی دریا بر سر یک دختر
تو چون یک ماهی از آب بیرون افتاده ای من در ماسه ها جست و جویت می کنم الک می کنم ماسه ها را و صدفی پیدا کردم و تورا نه ، مرواریدکم .... ا تمام ماسه ها را گشتم و کُنج ها را کاویدم پس پشیمان به دامانت برگشتم .... چون دانش آموزی مردود صدف کوچک عشق صدامان می زند و من غرق شده به گیس تو چنگ می زنم نمی توانم از این بیشتر آرام بگیرم ! ماهی کوچکم نباید به من پناه می آوردی ؛ من دیوانه ام اگر با خود به عمق دریایت نبرم دو کشتی مغروق آنجا هست !که کسی نشانی شان را نمی داند بعد از آن روز دریایی رفتی و کف و موج بر تنم رقصید رفتی و آفتاب بر پیشانی ام تازیانه زد می خواستم تو و دریا را بازگردانم دریا را توانستم و تورا نه ....ا دریا چیزی را که بُرده را پس نمی دهد خواستم آن روز دریایی را در ذهنم بازسازی کنم و چیز دیگری به آن اضافه کنم ! ... مانند حبّه های تسبیح یک مرد بود ... و یک زن و من دریا بودم ....ا |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 14:46
دارم میام....
کتاب دریا جلدی آبی دارد برگ هایش آبی اند تو زیر آفتاب ، در کنار دریا کتاب می خوانی مورچه یی بر زنبق پیکرت راه می رود ..... تا سیراب نور شود پاهای رهایت بر سبزینه های روبه روی خانه .... بازی گوشی ... کلید و دروازه و خانه یی دریایی که پناه ماست شاید ندانی معنای صاحبخانه بودن ؛ معنای کلید و معنای زنی عاشق را شاید ندانی که من شاگردی فراری ام در مدرسه ی عشق ؛ فراری از تجربه از عشق اجباری شوق اجباری ازدواج اجباری ....ا پس از گذشت بیست سال ؛ باتو به خانه یی دریایی آمده ام که دیوار و سقف ندارد بار اول است ؛ سر بر سینه ی زنی می گذارم ! ... که دوستش می دارم با آرزوی یک خواب طولانی .... خوابی ابدی بار اول است که می خواهم با اندام زنی گپی طولانی بزنم بار اولی ست که پس از قرن ها وقتی مردی به فکر باتو بودن باشد ؛ جنون واقع می شود .... جنون واقع می شود ...و دیوانگی و .... شعر |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 13:41
میدونی که فقط و فقط خودتو دارم
صورت تورا بر آینه ی ساعتم حک کرده ام ؛
! چرا که تو زمان منی با تو جهان دقایق کوچک من .... به پایان رسید بی زمانم بانو ؛ چیزی نمانده ! نه گلی برای یک باغبان ؛ نه کتابی برای ورق زدن در تنهایی بر چشم ها و برگ ها می باری .... بر دهان ها و کلمات .... بر سر و بالش بر سیگار و انگشتانم وقتی شبانه با من می رقصیدی ؛ اتفاق غریبی افتاد احساس کردم ستارهء سوزانی از مدارش در آمد و به قلب من پناهنده شد ! احساس کردم جنگلی انبوه .... زیر لباس هایم قد کشید احساس کردم یک کودک سه ساله می تواند بخواند و مدرسه برود .... و مشق هایش را بر پیراهن من بنویسد هرگز نمی رقصیدم ؛ .... ولی آن شب خود ِ رقص بودم ؛ ..... نه رقصنده |+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 13:3
نترس
! .... نترس بانو
برای عربده جویی نیامده ام ؛ یا برای آونگ کردنت بر دار خشم من آن مَردم که هرگز ! به دفتر های کهنه عشق خود سر نمی زند برای تشکر از تو آمده ام و تشکر از غنچه های غمی که در دلم شکوفاندی به من آموختی دوست داشتن گل های سیاه را و آویختنشان را بر دیوار اتاق نمی خواهم دلیل اغتشاش ورق هایی را بدانم که دو سال با آنها بازی کرده بودی برای تشکر از تو آمده ام و شب های دراز اندوه و برگ های زردی که به من بخشیده یی .... اگر نبودی نمی آموختم لذت نوشتن بر برگ های زرد ؛ شوق اندیشیدن به رنگ زرد ؛ .... و زیبایی دوست داشتن رنگ زرد را ! کمی از من فاصله بگیر فرصت بده طعم رنگ ها را بچشم حجم هستی را دریابم و قانع شوم که زمین گرد است شوق باغبانی با من است که گلی تازه و زرد رنگ .... در باغچه اش روییده باشد |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 12:55
تو از همه زیباتری عزیزترینم
.... بانوترین بانو
از پایتخت تزار برای تو می نویسم از لنین گراد هوا سرد است تورا مانند پالتویی پوشیده ام .... چون شمع های کلیسا گرمم کن امروز در موزهء هرمیناژ بودم تمام موزه های جهان پیش این قصر زیبا ؛ چَپَری بیش نیستند لوور هم در مقابل این موزه چهره اش را با دست می پوشاند تزار زیباترین ساخته های دست بشر را از گوشه گوشهء جهان گرد اورده تمام نقاشان جهان ؛ در این موزه با هم رقابت می کنن .... و با توریست ها سخن می گویند این جا هتل نابغه های بزرگ است که در آن می خوابند ؛ مجسمه می سازند ؛ .... و نقاشی می کنند ! این جا موطن هنرمندان است تابلوهای رنوار ؛ ون گوگ ؛ ماسیس ؛ روبنسی و گویا در اینجا بهتر از تابلوهایی ست که در کشور خود دارند ! ... اتاق کاترین دوم را دیدم لباس ها و شانه ها و جواهراتش را لباس های خواب و شنل هایش را و در لحظه یی رویایی .... تورا کاترین دوم دیدم می خواستم تمام جواهرات را بدزدم و زیر پایت بیفکنم .... بانو ترین بانو در لحظه یی آن موزه را موزهء تو دانستم تاج ها را تاج تو و خدمت کاران را ، خدمت کارانت در دلیجانی منقش به یاقوت و زمرد .... بر یخ ها سُر می خوردی بگو آیا صدایم را می شنوی؟ در میان ِ مردم جمع شده در پیاده روهای شهر :فریاد می زنم ! ... خداوند ملکه را حفظ کند ! من یکی از شهروندان توام ! ملکه ! .... شهروندی عاشق |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 20:0
فقط واسه خود خودت
تو منطقی دوست می داری و ؛ .... من شاعرانه تو بر بالشی از سنگ می خوابی و ؛ .... من بر بالشی از شعر مردم از عطر لباسم می فهمند ! که عشق من تویی از عطر تنم در میابند که با تو بوده ام از بازوی خواب رفته ام پی می برند .... که زیر سر تو بوده است با تو کجا بروم؟ .... کجا پنهانت کنم وقتی که دیگران در طنین صدا و ردّ دستهایم ! ... صدای گام های تورا می شنوند یک ماهی به من دادی و ؛ .... من دریا را پیشکشت کردم یک قطره نفت به من دادی و ؛ .... من چلچراغی به تو هدیه کردم یک دانه گندم به من دادی و ؛ .... خرمنی را به تو بخشیدم به سرزمین یخ بردی مرا و ؛ .... من به سرزمین عجایبت دعوت کردم با غروریک معلم بودی و ؛ به سرعت ماشین حسابی که در آغوش داشتم من گرم .... تو سرد |+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 14:19
خودتون بخونین و نظر بدین
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند... آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!! |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 12:13
نامه های تو
نامه هایت کوهی از یاقوت است ؛
در صندوق پستی من از اهواز پرسیده بودی میدان ها و قهوه خانه های اهواز؛ بندرها و هتل ها و کشتی هایش ! همه و همه در چشم تو جا دارند و چشم که ببندی .... اهواز گم می شود باور نداشتم که زنی بتواند شهری را بسازد و به آن ! ... آفتاب و دریا ببخشد و تمدن ! دارم از یک شهر حرف می زنم .... تو سرزمین منی صورت و دست های کوچکت ؛ صدایت ؛ من آنجا متولد شده ام .... و همان جا می میرم نامه هایت در صندوق پستی من ! ... تیغ آفتاب آفریقاست در مدار هذیان و جنون دوستت می دارم ! بر گسل های زلزله .... بگو که دیگر سفر نمی روی از روز رفتنت فرشتگان گریه می کنند و اعتصاب غذا کرده اند نامه هایت در صندوق پستی من خروسی بریده سر است که خود را ... و مرا کشته می خواهم در مدار کشتن دوستت بدارم ! ... در مدار خون می خواهم تا مرز خنجر باتو باشم میلیون ها سال را با هم غلط بزنیم پیش از آنکه روی زمین؛ ..... تکه تکه شویم |+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 11:53
رنج و تنهائی
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 11:49
بخواب ای نازنینم
بخواب اي نازنينم
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 20:13
بانوی عشق
.... بانوی عشق
دوستان به پادشاهی متهمم می کنند ؛ می گویند پادشاهی هستم که کلکسیونی از زنان گرد آورده ؛ همان گونه که جمع می کنم تمبرهای پستی را ! ... و قوطی های کبریت را متهمم کرده اند به سادیسم ؛ به نارسیسم و اودیپ و تمام امراض روانی که نامشان در کتاب ها آمده است ؛ تا روشن فکر بودن خود را ثابت کنند .... و لاابالی بودن مرا ! کسی به حرف هایم گوش نمی دهد ! عشق من قضات ، تاریخ گذشته اند ! ... و شهود ، فروخته شده ! کسی کودک بودنم را نمی فهمد ! عشق من من به شهری زاده شدم که در آن کودکان را دوست نمی دارند و در میان مردمی ؛ .... که به بی گناهی آدمی اعتراف نمی کنند مردمی که هرگز ! ... شاخه گل و کتاب شعری نخریده اند ! مردم ِ بی عشق و عاطفه شهری با دیوارهای یخین ؛ که مردمانش شیشه می خورند .... و کودکانش در سرما می میرند فریاد می زنم که پادشاه نبوده و نیستم و زنان را در استخری از اسید قتل عام نمی کنم .... من شاعری هستم که به صدای بلند می نویسد و به صدای بلند عاشق می شود کودکی سبز چشم که بر دروازهء شهری بی کودک ؛ ..... به دار کشیده شده |+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 20:12
برای تو
.... صدایت درخشید
چون شمش طلایی در ظل آفتاب کنار زنی بودم و به سوی تو پریدم .... جدا شدم از تمام زنان جهان سایه ام را پس ِ پشتم باقی گذاشتم .... و با تو آمدم اشتباه بزرگی بود که می خواستم با لشگری از زن حریف تو شوم و ردّ انگشتانت را .... از روزهایم پاک کنم انجیر و انگور را نصیب سینه های ترس خورده و قحطی زده ات کردم به من با دستکش دست دادی ؛ من اما نیمی از انگشتانم را در میان دست هایت جا گذاشتم و نیمی از لبانم را .... در دهان تو وقتی صدای تو درخشید - چون شمش طلایی در ظل آفتاب - .... زنان را از یاد بردم و به دنبالت راهی شدم دقیقه ام را از هم دریدی دستانم را رها کن ؛ ! ... تا انسان کاملی شوم |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 16:8
عزیزکم
عزیزکم؛
نمی توانم از چهار چوب انسانیت بگریزم و با تو چون فریب خوردگان ؛ یا قد ّیسان رفتار کنم اگر تو را چون گلی کاغذ ین محافظت کنم ؛ ! به زنانگی ات توهین کرده ام اگر تورا چون سُنبله زاری که هیچکس مایل به خریدنش نیست ؛ ..... بفروشم یا مانند برهوتی که پهلوانان هم دل ِ قدم نهادن در آن را ندارند زنانه گی ات در بارهء من چه می گوید ؟ اگر در پس ِ پُشت ِ خود تورا به هذیان وا دارم و لب گزیدن سینه هایت با من چه خواهند گفت ؟ نمی توانم چون گاوی کِسل که به ریل آهن چشم می دوزد ؛ ! نگاهت کنم نمی توانم زیر رگبار دیوانه وارت ..... بدون چتر بایستم چگونه می توانم به زنانگی ات توهین کنم ؛ ای طراوت قطره های بارانی !ا |+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 17:3
عشق یعنی.....
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا ، يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن |+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 22:10
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||