تبليغاتX
سوگند من
سوگند من
عشقی که می ماند......
امروز

امروز دريافتم كه براي فهميدن عشق به اندازه ي كافي بزرگ شده بودم، اما براي شكست هنوز كودك بودم.
 نمي دانم شايد فردا براي دريافتن شكست هم بزرگ شده باشم.
 
 من شكست خوردم چون عشق را با ماشين حساب تو نسنجيدم، شكست خوردم چون مثل تو عشق برايم ابزار نبود. شكست را نفهميدم چون عاشقي برايم بازي نبود. من دنبال حريف نبودم مثل تو. من دنبال همراه بودم نه مثل تو، عشق برايم  همراهي بود در كنارم ،نه حريفي در برابرم.
 
 نيامده بودم بجنگم. نيامده بودم اثبات كنم كه از تو قويترم.  اين همه سال و ماه نيامده بودم كه راه آمده را تنها باز گردم.
 آمده بودم با آسمان، ستارگان، ماه و خورشيد تولد عشق را جشن بگيريم.  مي خواستم صداي آواز پرنده ها در سمفوني صداي خنده تو سرود جشن عشق باشد.
 اگر گرمايي جز داغ عشق مي خواستم، آتش بود.
اگر سمفوني خنده تو را نمي خواستم، همه سمفوني هاي دنيا بود.
 اگر عكس تو را مي خواستم، همه ي تابلو هاي بي نظير دنيا بود.
 حد اعلاي آني را مي خواستم كه برايش آمده بوديم، من عشق را مي خواستم.
 از من خسته شده بودم كه به دنبال تو آمدم تا كه من ما شويم.
عشق شكست:
زيرا تو هنوز در پي اثبات مني ات به خود و ديگران ،حتي من بودي.
 عشق را شناختم تا من را به ما تبديل كند تا من براي تو،تو براي من گران قدر شود.
اگر از خودم گريختم آغوش تو باشد براي گرفتن من از من و آغوش من باري گرفتن تو از تو.
 مي خواستم اگر قرار است گريه كنم براي تو باشد نه من، براي ما.
 مي خواستم زهر زندگي را دستان تو در گلويم بريزد نه دستان من.
 مي خواستم ما با هم بخنديم و پاي كوبي كنيم.
 مثل تو از اعتراف به عشق نترسيدم.
من با ما هيچ وقت دروغ نگفتم.
ما برايم مثل نمازت و خدايت،مثل نمازم و خدايم مقدس بود.
من باختم چون تو خواستي.
 تلخ ترين  جرعه ي دنيا را نوشيدم چون تو خواستي.
به همان دلت كه دنيا را بر سرم خراب كرد بوسه زدم.
صداي فرو ريختن آخرين اشك هايت كه هيچ وقت نفهميدم چرا فرو ريختند، بزرگ ترين جراحت زندگي ام را بر دلم نهاد.
 ايستادم صداي گام هايت كه مي رفت را به خاطر سپردم مثل صداي نفس هاي لحظه هاي احتضار.
سايه ات را بلعيدم تا هميشه سير از سايه ي هر كسي باشم.
من را كشته بودم كه ما را زاده باشم. تو ما را با خود بردي .
تكه اي سرد شبيه انسان، با چشماني كه از اشك مي سوخت، دستاني كه مي لرزيد، پاهايي كه فرو افتاد و قلبي كه متلاشي شد،در تلخ ترين باران،سردترين شب ،سياه ترين سياهي دنيا رها كردي و تنها گذاشتي و رفتي.
 
رفتي چون تو هنوز آنقدر بزرگ نشدي كه معني عشق را بفهمي.

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:56 |